فاطمه و حسن و حسين نهاد و فرمود : « إنّما يريد اللَّه ليذهب عنكم الرّجس اهل البيت و يطهّركم تطهيرا »
[ 6 ] على جان او را خريد ، جامهء پيامبر صلى الله عليه و آله را پوشيد و سپس در بستر ايشان خوابيد ، درحالى كه مشركان به سوى پيامبر پرتاب مىكردند . ابوبكر در حالى كه على خوابيده بود آمد و پنداشت كه او پيامبر خدا است .
گفت : اى پيامبر خدا
على به او گفت : پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به سوى چاه ميمون رهسپار شد ، او را درياب .
ابوبكر با شتاب رفت و با ايشان وارد غار شد .
على پيوسته سنگباران مىشد ، همانگونه كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله سنگباران مىشد ، و در حالى كه از درد به خود مىپيچيد سرش را در پارچه پيچيده بود و بيرون نمىآورد تا اين كه صبح شد ، سپس سرش را نمايان كرد ، گفتند : تو يك مرد پَستى ، يارِ تو را سنگباران مىكرديم و از درد به خود نمىپيچيد و تو از درد به خود مىپيچيدى ، و ما آن را انكار مىكرديم .
[ 7 ] در جنگ تبوك ، پيامبر با مردم از شهر بيرون رفت . على به او گفت : آيا با شما خارج شوم ؟
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به او فرمود : نه . على گريست . به او فرمود : آيا راضى نمىشوى كه نسبت به من در جايگاه هارون نسبت به موسى باشى جز اين كه تو پيامبر نيستى ؟
سزاوار نيست كه من بروم جز اين كه تو جانشين من باشى .
[ 8 ] رسول خدا صلى الله عليه و آله به او فرمود : تو پس از من ، ولىّ هر مؤمنى هستى .
[ 9 ] پيامبر درهاى مسجد را - جز درِ على را - بست . بدين روى ، با جنابت وارد مسجد مىشد و آن راهش بود و راهى جز آن برايش نبود .
[ 10 ] پيامبر فرمود : هر كس من مولاى اويم ، على مولاى اوست . خداوند عزّوجلّ در قرآن ما را خبر داد كه از اصحاب شجره راضى شد و نسبت به آنچه در دل دارند ، آگاه شد . آيا برايمان فرمود كه پس از آن ، بر آنان خشمگين شده است ؟
روزى عمر گفت : اجازهام ده تا گردنش را بزنم ، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود : به راستى
خلاصهء عبقات الانوار (حديث منزلت) (فارسى) — صفحة 624
مساهمون: السيد مير حامد حسين الهندي
ص٦٢٤