تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصهء عبقات الانوار (حديث منزلت) (فارسى) — صفحة 584

مساهمون:

ص٥٨٤
اوست ، بيرون مىآييد ، يا خانه را با هر كسى كه در آن است به آتش مىكشم . به او گفته شد : اى ابوحفص ، همانا فاطمه در آن است . گفت : گرچه باشد ! ! آن گروه بيرون آمدند و بيعت كردند جز على ، او مدّعى شد كه گفته است : سوگند ياد كرده‌ام كه بيرون نيايم و عبا بر دوش نيافكنم تا قرآن را گرد آورم . فاطمه بر آستانه‌ى خانه‌اش ايستاد و گفت : « مردمى بدرفتارتر از شما نمىشناسم . پيكر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را در برابر ما رها كرديد ، و كار خود ( خلافت ) را ميان خود بُريديد ، با ما مشورت نكرديد و برايمان حقّى در نظر نگرفتيد . » عمر نزد ابوبكر رفت و به او گفت : آيا از اين فرد ( على ) كه از تو سرپيچى كرده ، بيعت نمىگيرى ؟ ابوبكر گفت : اى قُنفذ - او غلامش بود برو و على را نزد من فرا خوان ! گفت : او نزد على رفت ، على از او پرسيد : « چه مىخواهى ؟ » گفت : جانشين رسول خدا تو را مىخواند . على گفت : چه زود به رسول خدا صلى الله عليه و آله دروغ بستيد . قنفذ بازگشت و پيغام را رساند . ابوبكر مدّت زيادى گريست . سپس عمر به پا خاست و گروهى او را همراهى كردند تا به خانه‌ى فاطمه رسيدند ، دَر زدند . هنگامى كه ( فاطمه ) هياهوى آنان را شنيد ، با بلندترين صدايش گريان گفت : « اى رسول خدا ، نمىدانى پس از تو از فرزند خطاب و پسر ابوقحافه چه‌هاكشيديم ؟ ! » مردم كه صدا و گريه‌ى او را شنيدند ، گريان بازگشتند و نزديك بود كه دل‌هايشان بشكند و جگرهايشان از هم بپاشد ، در حالى كه عمر با گروهى باقى ماندند . آنان على را بيرون كشيدند و نزد ابوبكر بردند . به او گفت : بيعت كن .