است ، لذا گويد : « افادهى اين سخن به نفى ، از دلالتش به برترى ممانعت نمىكند » . سپس در تقرير آن سخنى مىآورد كه اختلال آن ظاهر است و ارتباطى به بحث ندارد ، چون زشت نبودن سخنى كه از امام دوم آورده است ، تنها جهت تقاضاى انسان است از شخص ديگرى براى فرماندارى شهر ديگرى ، در حالى كه بحث كنونى ما دربارهى اميرالمؤمنين عليه السلام درخواست فرماندارى نيست ، تا نسبت به يكديگر مقايسه شوند . و همهء كلام - آنگونه كه از روايتهاى بزرگان اهل سنّت برمىآيد - اين است كه منافقان گمان بردند كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آن جناب عليه السلام را به جهت گرانبارى و رهايى از حضور او ، به جاى خويش گماردند ، بدين جهت امير المؤمنين عليه السلام بيرون رفتند تا به حضرتشان ملحق شده و از گفتههاى منافقين آگاه كردند ، حضرت فرمودند : دروغ گفتند .
بنابراين آيا مىتوان تصوّر كرد كه در چنين وضعى او را از نفى خلافت آگاه كند ، خلافتى كه بزرگترين منزلتها و برترين فضيلتهاست ؟
به طور كلّى ، در مثالى كه آورده است ، درخواست و پيشنهادى از شخص ديگرى است ، و از سوى كسى ترديدى بر آن نمىتوان يافت و گماردن او به فرماندارى شهر ديگرى از سوى پيشواى دوم را زشت ندانسته است . پس اين مثال هم ارتباطى به بحث ما ندارد .
و اگر فرض كنيم كه آن شخص ديگر ، از پيشواى دوم فرماندارى شهر ديگرى را درخواست نكرده باشد ، بلكه دشمنانش به علّت فرمانروايى او تنها بر شهر مشخّص ، از او عيب جويند و بگويند : پيشواى دوم تنها به منظور دور كردن و راندنش از مركز خلافت ، او را به فرماندارى آن شهر منصوب كرده است ، به جهت ناخوشايندى شديد از او ، در اين صورت آن شخص ، از سخنانى كه در حقّش گفتهاند ، ناراحت و دلش شكسته است ، تا اين كه نزد پيشواى دوم حاضر شود و گفتههاى آنان را بازگو كند . اگر در اين حالت پيشواى دوم بگويد : آيا راضى نمىشوى كه نسبت به من در جايگاه كسى باشى كه در زمان حيات پيشواى اول به ولايت اين شهر رسيده و پس از او جانشينش نبود ، بنابراين ، پس از من فرمانروايى بر اين شهر و ديگر شهرها را به دست نمىآورى ؟ !
اين سخن بسيار زشت و بد به شمار مىآيد ، كه به هيچ وجه او را دلدارى و خشنودى نمىدهد ، بلكه بر عكس تأييد و تأكيدى بر گفتهى دشمنان نسبت به او است ،
خلاصهء عبقات الانوار (حديث منزلت) (فارسى) — صفحة 494
مساهمون: السيد مير حامد حسين الهندي
ص٤٩٤