گفت : اميدوارم عمل كنم و تمام دانشم و توانم را به كار گيرم .
عبدالرحمن ، عثمان را نيز فرا خواند و همان سخن را به او گفت .
سپس عبدالرّحمان سرش را به سقف مسجد بالا برد ، در حالى كه دستش در دست عثمان بود و با او بيعت كرد .
على گفت : اين نخستين روزى نيست كه در آن عليه ما يكديگر را يارى كرديد ، پس شكيبايى نيكو در پيش مىگيرم . و خداوند يارىدهنده است بر آنچه توصيف مىكنيد . به خدا سوگند ، عثمان را فرمانروا نكردى ، جز براى اين كه امر را به تو بازگرداند ، و خداوند هر روز در يك شأن است .
عبدالرّحمان گفت : اى على ! بر خودت حجّت و برهانى قرار مده . على خارج شد در حالى كه مىگفت : به زودى كتاب به سرآمد خود مىرسد .
مقدادبناسود به عبدالرّحمان گفت : به خدا سوگند ، او را رها كردى - يعنى على را - در حالى كه او از كسانى است كه بر مبناى حق قضاوت و دادگرى مىكند .
گفت : اى مقداد ! براى مسلمانان اجتهاد كردى .
مقداد گفت : من از قريش در شگفتم ، زيرا آنان مردى را رها كردند كه عقيده ندارم و نمىشناسم مردى بيش از او به حق داورى كند و داناتر از او باشد .
عبدالرّحمان گفت : اى مقداد ، از خدا بترس ، من از فتنه بر تو مىترسم .
سپس عثمان بدعت هايى پديد آورد ، از جمله فرمانروا كردن خويشاوندان جوانش . روايت شده است كه به عبدالرّحمانبنعوف گفته شد :
همهى اينها كار توست . گفت : گمان آن را نمىكردم ، ليكن به خدا سوگند كه ابداً با او سخن نمىگويم .
عبدالرّحمان در حالى از دنيا رفت كه از عثمان هجرت و دورى گزيده بود .
عثمان در بيماريش به عنوان عيادت بر او وارد شد ، امّا او به طرف ديوار روى برگرداند و با او سخن نگفت . » « 1 »
هامش
( 1 ) . المختصر فى اخبار البشر 1 : 165 - 166 .