پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ابوبكر را از ابلاغ آن سوره بر كنار فرموده و انجام آن را به حضرت على عليه السلام فرمان داد ، تا آنجا كه ابوبكر پريشان و ترسان خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بازگشت و گفت : « آيا در بارهى من چيزى نازل شد ؟ ! »
پاسخ سخن دوم : اين كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم اميرالمؤمنين عليه السلام را به يمن فرستاد ، بديهى است كه اين امر بركنارى خلافت و پايان و وجوب طاعتش را نمىرساند ، چون هدف پيامبر از اين كه حضرتش را از خلافت عزل نكرد ، آن بود كه برساند اطاعت از او براى هميشه واجب است و حكمش همواره نافذ است و تصرّفش در كارهاى مدينه و مردم آن پيوسته روا است . لازمهى اين معنى ماندن هميشگى او در مدينه نيست . چون اگر پادشاه يكى از وزيرانش را براى كارى به اطراف بفرستد ، اين امر به معنى ابطال وزارتش نيست . به همين ترتيب ، قرار دادن و منصوب كردن فردى براى نگهبانى مدينه در زمان غيبت اميرالمؤمنين عليه السلام ، اشكالى در ثبوت خلافت و نفوذ فرمانهايش در آن ، به وجود نمىآورد ، همانگونه كه نسبت به خود پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم چنين است .
به طور كلّى آنچه ابنتيميه در اين بخش از سخنش آورده ، از دو حال خارج نيست : يا دروغ است ، يا باطل .
سپس ابنتيميه گويد :
« و خليفه ، خليفه نخواهد بود جز هنگام غيبت يا مرگ جانشين كنندهاش ، پس اگر پيامبر صلى الله عليه و آله در مدينه بود ، ممتنع است كه جانشينى در آن داشته باشد ، چنانكه ديگر واليان امر ، اگر كسى را بر مملكت خويش در مدّت غيبتش جانشين كند ، جانشينى او با حضور جانشينكننده باطل مىشود ، لذا درست نيست كه گفته شود : خداوند كسى را جانشين خود كند ، چرا كه او زنده و قائم به ذات ، گواه براى بندگانش ، مدبّر و منزّه از مرگ و خواب و غيبت است . لذا وقتى به ابوبكر گفتند : اى خليفهى خدا ! گفت : خليفهى خدا نيستم ، بلكه خليفهى رسول خدايم ، و همان برايم بسنده است .
خداوند متعال به اين صفت وصف مىشود كه به جاى بنده مىماند . پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : « پروردگارا تو همراه در سفر و خليفه در خانوادهاى » . و در حديث دجّال فرمود :
« خداوند خليفهى من بر هر مسلمانى است . » و هر كس كه خداوند او را در قرآن به
خلاصهء عبقات الانوار (حديث منزلت) (فارسى) — صفحة 259
مساهمون: السيد مير حامد حسين الهندي
ص٢٥٩