تخطي إلى المحتوى الرئيسي

القرآن الكريم (فارسى) — صفحة 199

مساهمون:

ص١٩٩
12 / 23 - 15 15 . پس چون كه ببردند برفتند او را با او و آهنگ كردند دل بنهادند كه گردانند او را در تاريكى بن چاه و پيغام كرديم به سوى او هراينه آگاهى دهى ايشان را به كار ايشان اين كار ، و ايشان نمىدانند . 16 . و آمدند ايشان پدر خويش را شبنگاهى همىگريند . 17 . گفتند : اى پدر ما ! ما بحقيقت رفتيم پيشى مىگرفتيم به تير انداختن و يا دويدن و اسب تاختن و گذاشتيم يوسف را نزد كالا و رخت خويش ، پس بخورد او را گرگ و نهء تو هرگز باوردارنده ما را و اگر چه هستيم راست‌گويان . 18 . و آمدند آوردند بر زبر پيراهن او به خونى را دروغ‌دار گفت يعقوب : نه كه آراسته كرد براى شما تنهاى دلهاى شما كارى را در حديث يوسف پس كار من شكيبايى است زيبا بىجزع و بىگله و خداى يارى خواسته شده است بر آنچه صفت همىكنيد مىگوييد . 19 . و آمد آمدند كاروانى از سوى مدين بعد از سه روز ، پس فرستادند پيش رو به آب آينده خويش را مالك بن ذعر نام پس فرو هشت گذاشت به چاه دول خويش را گفت : آن وارد اى مژدهء من ! اين كودكى است پسرى است . و پنهان داشتند بر ديگران او را آخريانى و نام بضاعت برو نهادند تا ديگران شركت نجويند ، و خداى داناست به آنچه همىكنند « 1 » . 20 . و فروختند او را به بهايى كم حرام اندك درمهاى شمرده بيست يا بيست و دو يا چهل و بودند درو از ناخواهندگان . 21 . و گفت آنى كه خريد او را يعنى عزيز مصر از مصر مر زن خويش را زليخا : گرامى دار [ 296 ] جايگاه بودن او را ! شايد كه سود دارد او ما را يا فراگيريم او را به فرزندى . و همچنانت دستگاه داديم مر يوسف را در زمين مصر و تا در آموزيم او را از تعبير خوابها و خداى غلبه كننده است بر كار خويش و لكن بيشتر مردم نمىدانند كمال قدرت او را . 22 . و چون كه رسيد يوسف نيروهاى خويش را سى و سه سال داديم او را سخن درست و دانشى ، و همچنانت پاداشت دهيم نيكوكاران را . 23 . و خواست و به خود خواند او را آن زنى كه او در خانهء او بود از تن او و ببست درها را هفت در و گفت بيا كه من ترا ام . گفت : بيناهم پناه خداى ، بدرستى كه او خداوند من است نيكو كرد جايگاه باشش مرا بدرستى كه شان نرهد ستمكاران .
هامش
( 1 ) . م : « همى كنيد »