تخطي إلى المحتوى الرئيسي

القرآن الكريم (فارسى) — صفحة 198

مساهمون:

ص١٩٨
12 / 14 - 4 4 . چون كه گفت يوسف : مر پدر خويش را اى پدر من ! بدرستى كه من ديدم به خواب يازده را از ستاره و آفتاب را و ماه را ، ديدم ايشان را مرا [ سجده گذارند ] گان . 5 . گفت يعقوب يوسف را : اى پسرك من ! بر مگوى پيدا مكن و مخوان خوابت را بر برادرانت پس بسگالند مر ترا سگاليدنى از آنكه بحقيقت اين ديو مر آدمى مردم را دشمنى است پيدا . 6 . و همچنانت كه اين خواب نمود برگزيند ترا [ 294 ] پروردگارت و آموزد ترا از سر انجام تعبير سخنها خوابها و تمام كند نيكوداشت خويش را بر تو و بر فرزندان خاندان يعقوب همچنان كه تمام كرد آن نعمت را بر دو پدرت از پيش بر ابراهيم به ايمان و دوستى و بر اسحاق به ذبح . بدرستى كه پروردگارت داناست به خواب تو درست‌كار به ملك « 1 » تو . 7 . هراينه بود هست در قصهء يوسف و برادران او نشانها عبرتها مر پرسندگان « 2 » را . 8 . چون كه گفتند : هراينه يوسف و برادر او بنيامين دوست‌ترست به سوى پدر ما از ما و ما گروهىايم قوى ، بدرستى كه پدر ما هراينه در گم بودگى است پيدا . 9 . بكشيد يوسف را يا بيندازيد او را در زمينى ، تنها ماند شما را روى پدر شما و باشيد از پس او گروهى شايستگان پدر . 10 . گفت گويندهء يهودا از ايشان : مكشيد يوسف را و در اندازيد او را در تاريكى بن چاه تا برگيرد او را برخى روندگان از راه‌گذريان اگر هستيد كنندگان . 11 . گفتند : اى پدر ما ! چه بوده است مر ترا كه استوار نمىدارى ما را بىبيم نهء از ما بر يوسف و بدرستى كه ما مرو را هراينه نيك خواهانيم ؟ 12 . بفرست او را با ما فردا بچريم و تنعم كنيم بچراند گوسفندان را و بازى كند و ما بحقيقت مرو را هراينه نگاهبانانيم تا به نزديك تو آريم . 13 . گفت يعقوب : بدرستى كه من هراينه اندوهگين مىكند مرا كه ببريد او را با او و همىترسم كه بخورد او را گرگ و شما ازو بىآگاهان باشيد . 14 . گفتند : سوگند كه اگر [ 295 ] بخورد او را گرگ و ما گروهىايم قوى بدرستى كه ما آنگاه هراينه زيان‌كاران .
هامش
( 1 ) . م : « مملك » ( 2 ) . م : « پرستندگان »