دانشمندان آن روزگار - در هيچ زمينهاى از علوم - در برابر شيخ قدرت پايدارى نداشتند ، تا آنكه روزى ابو منصور جبان و ابن سينا در حضور مجد الدوله برابر هم قرار گرفتند . بحث لغوى به ميان آمد . شيخ به اظهار نظر پرداخت . ابو منصور با گوشهء چشم به شيخ نگريست و گفت : تو فيلسوف و حكيم هستى ، اما در لغت چنان ورزيده نيستى كه سخنت حجت باشد ! اين سخن بر شيخ گران آمد ، كتاب تهذيب اللغهء ازهرى را از خراسان طلبيد ، و سه سال در زمينهء لغت كار كرد تا در اين دانش نيز به پايهاى رسيد كه كمنظير شد .
آنگاه سه قصيده سرود ، و در آنها واژههاى مهجور گنجانيد ، و سه كتاب نوشت ، يكى به سبك « ابن عميد » ديگرى به سبك « صاحب » و سوم به سبك « صابى » ، و دستور داد كه آنها را با جلدهاى كهنه صحافى كردند ، سپس با مجد الدوله سازش كردند كه آنها را به ابو منصور نشان دهد و بگويد : به هنگام شكار در بيابان پيدا كردهايم . چون كتابها تسليم ابو منصور شد ، در آنها نگريست . در موارد بسيار از دريافت معنى كلمات فرو ماند . شيخ پيوسته مشكلات او را شرح مىكرد و مىگفت : اين كلمه در فلان كتاب بدين معنى آمده است . سرانجام ابو منصور با هوشيارى از قضيه آگاه شد ، پوزش خواست و به پيش كسوتى شيخ گردن نهاد .
پس از آن شيخ فرهنگى نوشت كه مانندش را كسى ننوشته بود ، و آن را « لسان العرب » نام نهاد . اما هنوز پاكنويس نكرده بود كه درگذشت ، و كسى از چركنويسهاى او سر در نياورد .
غارت اموال و كتب شيخ 421 ه - 1030 م
در اين سال مسعود غزنوى بر اصفهان حمله برد . سپاهيان او خانه و كتابخانهء شيخ را نيز غارت كردند ، و كتاب « الانصاف » - كه گويا بيست مجلد بوده - به غارت رفت و باعث اندوه فراوان شيخ گرديد . نظير اين حادثه در سال 425 هجرى تكرار مىشود ، يعنى ابو سهل حمدوى و تاشفراش بر اصفهان مىتازند ، و پس از چپاول شهر ، كتابخانهء شيخ را نيز به غزنين مىبرند ، كه چندى بعد علاء الدولهء غورى آنها را به آتش مىكشد . گويا اولين بيمارى قولنج در همين سال دامنگير شيخ مىشود .
نبوغ بو على
ابو عبيد مىگويد : از شگفتيهاى هوش و نبوغ شيخ يكى آن بود كه من بيست و پنج سال در صحبت او بودم ، و هرگز نديدم كه چون كتابى تازه به دستش دهند آن را به ترتيب از آغاز تا به انجام بخواند ؛ بلكه موارد مشكل كتاب را جستجو مىكرد تا بداند كه نويسندهء آن تا چه اندازه در بيان آنها از عهده برآمده است .
و بدين وسيله مايه و پايهء هر دانشورى را نيك مىشناخت .
سيماى بو على
ابو عبيد مىنويسد ؛ گويند : شيخ به روزگار تازه جوانى در شمار زيباترين مردم روزگار خود بوده است .
هر گاه روز جمعه براى رفتن به مسجد از خانه بيرون مىآمده ، مردم شهر در كوچه و خيابان اجتماع