و تفسير و زهد يگانه بود ، با اين همه به علوم فلسفى گرايشى داشت . به خواهش او كتاب « حاصل و محصول » را - در بيست مجلد - تصنيف كردم ، همچنين كتاب « البر و الاثم » را كه در علم اخلاق است . از اين دو كتاب جز او كسى ندارد ، و به هيچ كس عاريت نمىدهد تا از آن نسخه برگيرد .
به سوى سرنوشت 392 ه - 1001 م
بيست و دو ساله بودم كه پدرم درگذشت و روزگارم ديگرگون گشت . براى گذران زندگى تنها راه چاره در آن ديدم كه عهدهدار كارهاى ديوانى و سلطانى شوم . ديرى نپاييد كه دستگاه سامانيان پريشان شد .
ناگزير به ترك بخارا شدم ، و راه گرگانج خوارزم در پيش گرفتم . وزير آنجا « ابو الحسن سهلى » بود كه اين دانشها را دوست مىداشت . به همت او به حضور امير آن ديار - على بن مأمون خوارزمشاه - معرفى شدم .
در آن هنگام جامهء فقيهان به تن داشتم باطيلسان و تحت الحنك . برايم ماهيانهاى برقرار ساختند كه زندگى مرا در آن هنگام كفاف مىنمود .
پس از چندى در اين ديار نيز آشفتگى و نابسامانى رخ نمود . ناگزير از گرگانج به « نسا » و از آنجا به « ابيورد » و از آنجا به « طوس » و از آنجا به « شقان » و از آنجا به « جاجرم » - سرحد خراسان - و از آنجا به « جرجان » آمدم .
ورود به جرجان 403 ه - 1012 م
اين سفر به قصد ديدار امير قابوس انجام شد ، اما چون به جرجان رسيدم ، وى در قلعهاى زندانى شده و در آنجا جان سپرده بود . ناچار به « دهستان » رفتم ، و در آنجا به مرضى سخت دچار شدم . بار ديگر به جرجان بازگشتم ، و ابو عبيد جوزجانى در اين شهر به من پيوست .
* * * سخن ابن سينا در اينجا ختم مىشود ، و دنبالهء اين سرگذشت را شاگردش ابو عبيد ، از ديدهها و شنيدههاى خود روايت مىكند .
ابو عبيد مىگويد : در جرجان مردى بود كه وى را « ابو محمد شيرازى » مىگفتند . او دوستدار فلسفه بود .
براى شيخ در همسايگى خود خانهاى خريد و شيخ را در آنجا فرود آورد . من هر روز به خدمت شيخ مىرفتم و مجسطى مىخواندم . در ضمن كتاب « مختصر اوسط » را شيخ املا مىكرد و من مىنوشتم . شيخ در جرجان كتاب « المبدأ و المعاد » و كتاب « الارصاد الكليه » را براى « ابو محمد شيرازى » تصنيف كرد .
كتابهاى ديگرى نيز ، مانند كتاب اول قانون و مختصر مجسطى و رسايل بسيار ، در آنجا نوشت .
راهى شدن به سوى رى 404 ه - 1013 م
براى پيدا كردن گوهرشناسى كه خريدار كالاى گرانبهاى دانش باشد ، شيخ راه رى در پيش گرفت و به