باطن وى نهادهاند كه بدان دشمن خويشتن بيند ؛ و با اين همه از چيزى كه فردا خواهد بود حذر نتواند كردن ، كه اين :
در منزل چهارم باشد . و اين منزل معقولات است . چون آدمى اينجا رسد ، از حدّ جمله بهايم اندر گذرد ؛ تا اينجا بهايم با وى همراه بودند ، و اينجا به حقيقت به اول عالم انسانيّت رسد ، و چيزها مىبيند كه حسّ و تخيّل و وهم را بدان راه نباشد ، و از كارهايى كه در مستقبل خواهد بود حذر كند ، و روح و حقيقت كارها از صورت بيرون كند « 1 » و دريابد ، و حدّ حقيقت همه چيزى كه جمله صورتهاى آن چيز را شامل بود دريابد . و چيزها كه در اين عالم توان ديد ، بىنهايت نبود ؛ كه هر چه محسوس بود ، جز در اجسام نبود ، و اجسام جز متناهى نتواند بود .
و تردّد و روش وى در عالم محسوسات همچون رفتن است بر زمين ، كه همه كسى تواند .
و روش وى در عالم چهارم - در محض ارواح و حقايق كارها - چون رفتن است بر آب . و تردد وى در موهومات چون بودن است در كشتى ، كه درجهء وى ميان آب و خاك بود .
و وراى درجهء معقولات مقامى است كه آن مقام انبيا و اوليا و اهل بصيرت است ، كه مثل آن چون رفتن است بر هوا . و براى اين بود كه رسول را ( ص ) گفتند كه « عيسى ( ع ) بر آب رفتى ؟ » گفت : « راست است ، و لو ازداد يقينا لمشى فى الهواء . » اگر درجهء يقين وى زيادت شدى ، در هوا برفتى .
پس منازل سفر آدمى در عالمهاى ادراكات بود و به آخر منازل خويش باشد كه به درجهء ملايكه رسد . پس ، از آخر درجهء بهايم تا اعلى درجات ملايكه منازل معراج آدمى است و نشيب و بالاى كار وى است . و وى در خطر است كه به اسفل السّافلين فرو شود يا به اعلى علّيّين رسد .
و عبارت از اين خطر چنين آمد كه
إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا
« 2 » . هر چه جماد است ، درجهء وى بنگردد و وى بى خبر بود ، پس بىخطر « 3 » بود . و ملايكه در علّيّيناند و ايشان را بيرون از درجهء خويش راه نيست ، بلكه درجهء هر كسى بر وى وقف است ، چنان كه گفتند :
وَ ما مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ
« 4 » . و بهايم در اسفل السّافليناند ، و ايشان را به ترقى راه نيست . و آدمى در واسطهء هر دو است و در خطرگاه
هامش
( 1 ) . بيرون كند ، انتزاع كند .
( 2 ) . ( قرآن ، 33 / 72 ) ، ما عرضه كرديم امانت دين بر آسمانها و زمينها و كوهها ، بازنشستند از برداشت آن [ و كژ رفتن در آن و راست باز نيامدن در آن ] و ترسيدند از آن [ و تاوان آن ] ، و آدم فرا ايستاد و در گردن خويش كرد ، كه اين آدمى ستمكار و نادان است تا بود .
( 3 ) . بىخطر ، بىارج .
( 4 ) . ( قرآن ، 37 / 164 ) ، و نيست از ما هيچ كس مگر كه او را ايستادن گاهى است پرستش را ، شناخته و دانسته .