پس : شكّ در اين وجوب نيز ، از قبيل شكّ در حدوث مثل است و نه در بقاء ما كان و لذا مجراى استصحاب نمىباشد .
و يا فى المثل : در امور غير قارّه و يا تدريجيه مثل سيلان آب ، چون آن آبى كه لحظهء قبل جارى و سارى بود ، با آبى كه در لحظهء بعد جريان دارد ، دو جزء از آب هستند ، هيچگاه ما شكّ نمىكنيم در اينكه آيا همان جزئى كه قبلا سيلان داشت الآن هم سيلان دارد يا نه ؟ چرا ؟ چون آن جزء قبلا حتما از بين رفته است ، امّا اينكه جزء بعدى الآن سيلان دارد يا نه ؟ مشكوك است و اين جزء مشكوك حالت سابقه ندارد .
بنابراين : آنكه متيقّن الوجود بود ، اكنون متيقّن الارتفاع است ، و آنكه درش شكّ داريم از اوّل مشكوك الحدوث است . پس به حسب ظاهر اركان استصحاب در اينگونه امور ناتمام است و لذا جاى استصحاب نيست .
* پس غرض از ( الا انّه و يظهر من كلمات جماعة جريان الاستصحاب . . . ) چيست ؟
اين است كه : اگرچه در به دو امر چنين به نظر مىرسد كه در هيچيك از اقسام سهگانه فوق استصحاب جارى نمىشود و لكن با مراجعه به كلمات قوم متوجه مىشويم كه مشهور علماء متأخر از زمان شيخ الى يومنا هذا مىگويند : در امور زمانيه و يا مقيّد به زمان نيز استصحاب جارى مىشود ، چرا كه ميان قضيهء متيقنه و مشكوكة وحدت برقرار است و از اين نظر اركان استصحاب تمام است منتهى در باب زمان و حركت و سيلان دو مبنا وجود دارد :
1 - يك مبنا اين است كه هريك از اين امور را يك موجود واحد كشدار و مستمرّ مىداند كه قوام اين موجود واحد به اين است كه : هر جزئى از آن يوجد و يتصرّم و نوبت به جزء بعدى مىرسد .
بر اين مبنا ، هيچ مانعى از جريان استصحاب وجود ندارد ، چرا كه با دقت عقليّه ميان قضيهء متيقنه و مشكوكه وحدت وجود دارد ، چه رسد به وحدت آنها عند العرف .
پس : مقتضى موجود ، مانع مفقود ، فيجرى الاستصحاب .
2 - مبناى ديگر اين است كه : زمان و حركت و . . . را مركب از يك سلسله آنات و حركات و كلمات مىداند كه متصرّم هستند ، يعنى هريك از اين امور يك واحد نيست بلكه مجموعهاى از اجزاء بىنهايت است كه با نظر عرفى آنها يكى ديده مىشوند ، گرچه با دقت فلسفى چنين نمىباشد . بر پايهء اين مبنا نيز مانعى از جريان استصحاب وجود ندارد . چرا ؟ زيرا : براساس عرف ميان قضيهء متيقنه و مشكوكه وحدت وجود دارد و حال آنكه مدار در استصحاب ، همان عرف است و نه دقت عقليّه .
رسائل شيخ انصارى ( فارسى ) — صفحة 533
مساهمون: الشيخ الأنصاري
ص٥٣٣