يدخل من امّتى الجنّة سبعين ألفا لا حساب عليهم ، و انّى سألت ربّى في هذه الثّلاثة ايّام المزيد ، فوجدت ربّى واجدا ماجدا كريما . فأعطانى ربّى مع كلّ واحد من السّبعين ألفا سبعين ألفا . قال : قلت يا ربّ ، و يبلغ امّتى هذا العدد ؟ قال اكمّل لك العدد من الاعراب ، اى ، حادث نشد مگر خير ، پروردگار من مرا وعده كرد كه از امت من هفتاد هزار را در بهشت برد كه بر ايشان حساب نباشد ، و من در اين سه روز از پروردگار خود مزيد خواستم ، پروردگار خود را توانگر ، بزرگوار ، كريم يافتم ، پس با هر يكى از آن هفتاد هزار ، هفتاد هزار به من داد ، گفتم : اى پروردگار ، امت من بدين رسد ؟ گفت : از أعرابيان براى تو عدد كامل كنم .
و ابو ذر - رضى اللّه عنه - روايت كرد كه پيغامبر - عليه السلام - گفت : عرض لي جبريل في جانب الحرّة فقال : بشّر امّتك انّه من مات لا يشرك باللّه شيئا دخل الجنّة . فقلت يا جبريل : و ان سرق و زنا ؟ قال :
نعم ، و ان سرق و زنا . فقلت : و ان سرق و زنا ؟ قال : و ان سرق و زنا و شرب الخمر ، اى ، جبرئيل در جانب حرّة « 512 » مرا پيش آمد و گفت : امت خود را مژده ده كه هر كه بميرد بدان كه چيزى را با خداى شريك نكند ، در بهشت رود . گفتم : اى جبرئيل اگر چه دزدى و زنا كند ؟ گفت : آرى اگر چه دزدى و زنا كند . گفتم : اگر چه دزدى و زنا كند ؟ گفت : اگر چه دزدى و زنا كند و خمر خورد .
و أبو دردا - رضى اللّه عنه - گفت كه روزى پيغامبر - عليه السلام - آيهء
وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ
« 513 » بخواند . اى ، كسى را كه از مقام پروردگار خود بترسد دو بهشت باشد . گفتم : يا رسول اللّه ، اگر چه زنا كند و دزدى كند ؟ گفت :
وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ
. گفتم : يا رسول اللّه ، اگر چه دزدى و زنا كند ؟ گفت : و ان رغم أنف ابى الدّرداء ، اى ، اگر چه أبو دردا خوار شود .
و پيغامبر - عليه السلام - گفت ، إذا وقع يوم القيامة دفع إلى كلّ مؤمن رجل من اهل الملل ، فقيل :
هذا فداؤك من النّار ، اى ، چون روز قيامت باشد به هر مؤمنى مردى از اهل ملتها داده شود و او را گفته آيد كه اين فداى تو است از آتش .
و مسلم در صحيح از أبو برده روايت كرد كه او عمر بن عبد العزيز را اين حديث روايت كرد از پدر خود أبو موسى « 514 » كه پيغامبر - عليه السلام - گفت : لا يموت رجل مسلم الاّ ادخل اللّه تعالى مكانه النّار ، يهوديّا او نصرانيّا ، اى ، مردى مسلمان نميرد كه نه خدا به جاى او جهودى يا ترسايى را در آتش برد . پس عمر بن عبد العزيز او را سوگند داد بدان خداى كه جز او خدايى نيست ، سه بار ، كه پدر او آن را حديث كرد از پيغامبر - عليه السلام ؟ پس سوگند ياد كرد .
و روايت كردهاند كه در بعضى مغازى كودكى بايستاد در من يزيد « 515 » ، بر وى فرياد مىكردند در روز [ 729 ] گرمى نيك گرم ، پس زنى او را از خيمه بديد ، سوى او دويد ، و اصحاب آن زن پس او ، تا كودك را بگرفت و به شكم خود پيوست ، پس پشت خود را بر گرمى بطحا انداخت و او را بر
هامش
( 512 ) حرّه ، جايى در مدينه ( زبيدى 10 - 569 ) .
( 513 ) رحمن 55 - 46 .
( 514 ) ابو موسى اشعرى .
( 515 ) من يزيد ، مزايده .