در دست او تازيانهء آهنين ، در سر آن چون ركاب [ 664 ] اشتر ، تا روز قيامت او را بدان مىزند ، نبيند او را كه از آن بپرهيزد ، و آوازش نشنود كه بر او ببخشايد .
و أبو هريره - رضى اللّه عنه - گفت : چون مرده را در گور نهند ، اعمال صالح او بيايد و او را برگيرد . پس اگر عذاب از جانب سر او در آيد ، قرائت قرآن آن را دفع كند ، و اگر از جانب پاى آيد ، قيام . و اگر از جانب دست ، دستها گويند : به خداى كه ما را در صدقه و دعا مبسوط داشتى « 268 » ، تو را بر او سبيلي نيست ، و اگر از جانب دهان او آيد ، ذكر او و روزهء او آيد ، و همچنين نماز و صبر در گوشهاى باشد ، گويد : اما من ، اگر خللى بينم ، يار او باشم . و سفيان گفت : اعمال صالح از او مدافعت كند ، چنان كه مرد از برادر خود و اهل و فرزند خود . پس در آن حال او را گفته شود : خداى در خوابگاه تو بركات كناد ، كه نيكو دوستاناند دوستان تو ، و نيكو برادراناند برادران تو .
و حذيفه - رضى اللّه عنه - گفت كه با پيغامبر - عليه السلام - در جنازهاى بوديم ، پس بر سر گور بنشست ، پس در آن نگريستن گرفت ، پس گفت : يضغط المؤمن في هذا ضغطة نردّ منها حمائله « 269 » ، اى ، افشرده شود بر مؤمن در گور افشردنى كه حمايلش جدا شود .
مترجم مىگويد كه حمايل را به رگهاى آتشين تفسير كردهاند ، و احتمال دارد كه بدان وضع حمايل شمشير خواسته شود .
و عايشه - رضى اللّه عنها - گفت : پيغامبر - عليه السلام - گفت : انّ للقبر ضغطة و لو سلم او نجا منها أحد لنجا سعد بن معاذ ، اى ، بدرستى كه گور را ضغطهاى « 270 » است و اگر كسى از آن مسلّم ماندى يا برستى ، سعد بن معاذ رستى .
و انس بن مالك - رضى اللّه عنه - روايت كرد كه زينب دختر پيغامبر - عليه السلام - وفات كرد ، و او زنى بيمارگين بود ، پس پيغامبر - عليه السلام - پس او رفت ، پس حال او ما را اندوهگين كرد ، و چون به گور رسيديم ، پيغامبر - عليه السلام - در گور او رفت و روى او از زردى بدرفشيد . و چون بيرون آمد رويش روشن شد . گفتند : يا رسول اللّه ، از تو كارى ديديم ، آن از چه بود ؟ گفت :
ذكرت ضغطة ابنتي و شدّة عذاب القبر ، فأوتيت فأخبرت انّ اللّه قد خفّف عنها و لقد ضغطت ضغطة سمع صوتها ما بين الخافقين ، اى ، ضغطهء گور دخترم و سختى عذاب آن ياد كردم ، پس بيامدند و خبر كردند كه خداى - عز و جل - از وى تخفيف فرمودند ، و بدرستى كه چنان ضغطهاى بود او را كه آواز آن ميان مشرق و مغرب شنيده شد .
هامش
( 268 ) مبسوط داشتى ، گشاده مىداشت .
( 269 ) و في رواية : تزول منها حمائله ( زبيدى 10 - 422 ) .
( 270 ) ضَغْطه ، فشار .