كار اوست ، و معنى قول حق تعالى است :
ثُمَّ إِذا شاءَ أَنْشَرَهُ .
« 230 » پس كسى كه حال او اين باشد او را با تكبر چه كار ! بل او را با شادى يك لحظه چه كار ! تا كار به انباردگى و تكبر رسد . « 231 » پس اول و ميانهء حال او او را ظاهر شد ، و اگر آخر او - و العياذ باللّه - ظاهر شود ، بسى باشد كه اختيار كند كه سگ و خوك بود تا چون بهايم ديگر خاك شود ، و آدمى نبود تا خطاب بايد شنيد و عذاب بايد كشيد . و اگر نزديك خداى مستحق آتش باشد ، خوك نيكوتر و شريفتر و رفيعتر از او بود ، چه اول و آخر او خاك است ، و از حساب و عذاب فارغ است . و خلق از خوك نگريزند ، و اگر بندهء گناهكار را در آتش بينند ، از وحشت خلقت و زشتى صورت او بيهوش شوند ، و اگر بوى او به مشامشان برسد از نتن « 232 » آن بميرند ، و اگر قطرهاى از شرابى كه وى را دهند در درياهاى دنيا افتد . بدبويتر از مردار شود . پس كسى كه حال او در عاقبت اين باشد - مگر آن كه از او عفو فرمايند و « 233 » او در عفو خود به شك باشد - چگونه تكبر كند ! و چگونه نفس خود را چيزى داند تا فضل آن اعتقاد كند ! و كدام بنده گناهى نكرده است كه بدان مستوجب عقوبت گردد ؟ « 234 » مگر آن كه [ خداى ] كريم به فضل خود عفو فرمايد . هيچ ديدهاى كسى را كه بر پادشاهى جنايتى كند كه بدان مستحق هزار تازيانه شود و او را به زندان حبس فرمايند ، و او مترصد آن باشد كه او را از آن جا بيرون آرند و بر ملأ مردمان عقوبت كنند ، و نداند كه از او عفو فرمايند يا نه ، خوارى او در زندان چگونه باشد ؟ و هيچ ديدهاى كه چنين كسى بر بعضى زندانيان تكبر كند ؟ و هيچ بندهء گناهكار نيست كه نه دنيا زندان اوست ، و از حق تعالى مستحق عقوبت است ، و نداند كه [ آخر ] كار او چگونه باشد . پس او را اندوه و ترس و بيم و خوارى آن بسنده باشد .
و اين علاج علمى است كه بيخ كبر بر كند .
و اما علاج عملى آن كه خالق و خلق را تواضع كند ، بدانچه بر اخلاق متواضعان مواظبت نمايد ، چنان كه صفت كرديم و از احوال صالحان و احوال پيغامبر - عليه السلام - حكايت آورديم ، تا به حدى كه او بر زمين نان خوردى و گفتى : انّما أنا عبد ، آكل كما يأكل العبد ، اى ، من جز بنده نهام ، نان
هامش
( 230 ) عبس 80 - 17 - 22 .
( 231 ) تا چه رسد به انباردگى ( - 1 - 26 ) و تكبر .
( 232 ) نتن ، بوى بد ، گندگى .
( 233 ) و حال آن كه .
( 234 ) يعنى هر بنده گناهى كه مستوجب عقوبت گردد مرتكب شده است .