اين ؟ گفتند : ملك است به زيارت تو مىآيد . غلام را گفت كه طعام آر . تره و زيت و مغز درختان بياورد ، و او دهان خود از آن پر كرد و بشره خوردن گرفت ، پس ملك پرسيد : صاحب شما كجاست ؟ گفتند : اين است . روى به دو آورد ، گفت : چگونهاى ؟ گفت : چون مردمان - و در روايتي ديگر : گفت نكوام . پس ملك گفت : در او هيچ خيرى نمىبينم . و بازگشت ، پس سياح گفت :
سپاس خداى را كه تو را از من نكوهنده بازگردانيد .
پس مخلصان هميشه از رياى پوشيده ترسان بودندى . و براى آن بكوشيدندى در فريبش مردمان از عملهاى صالح خود ، « 136 » و بر پوشيدن آن حريص بودندى بيش از آن چه مردمان بر پوشيدن فواحش خود باشند . آن همه بر اميد آن كه عمل ايشان خالص باشد تا خداى - عز و جل - روز قيامت ايشان را پاداش دهد به اخلاص ايشان بر ملأ مردمان ، چه دانسته بودند كه خداى - عز و جل - روز قيامت جز خالص قبول نكند ، و شدت حاجت و فاقهء خود در قيامت مىدانستند ، كه آن روزى است كه مال و فرزندان در آن منفعت نكنند ، و پدر از فرزند خود هيچ كفايت نتواند كرد ، و صدّيقان به نفس خود مشغول شوند ، و هر يكى « نفسى نفسى » گويد ، تا كار به غير ايشان رسد . « 137 » پس همچون زايران خانهء خداى بودند چون روى به مكه آرند ، چه ايشان با خود زر خالص تمام عيار برند ، بدانچه دانند كه بر اهل باديه جز آن رايج نشود ، و حاجت در باديه سختتر باشد ، و وطنى نباشد كه بدان پناهند ، و دوستى نبود كه به دو تمسك نمايند ، پس جز نقد خالص نرهاند . پس ارباب دلها همچنين ديدند روز قيامت را و توشهاى را كه بر آن مىبايد ساخت از تقوى .
چه شوايب رياى پوشيده بسيار است و در حصر نيايد . و هر گاه كه آدمى فرقى داند ميان آن كه بر عبادت او آدميى مطلع شود يا بهيمهاى ، در او شاخهاى از ريا باشد ، چه طمع او چون منقطع است از بهايم ، باك ندارد كه بهايم يا كودكان شيرخوار حاضر باشند يا غايب ، و بر حركت او مطلع شوند يا نشوند .
پس اگر مخلص باشد و قانع به علم خداى ، هر آينه عقلاى بندگان را حقير شمرد ، چون كودكان و ديوانگان ايشان را ، و داند كه عقلا بر روزى و أجل و زيادت ثواب و نقصان عقاب قادر نهاند ، چنان كه بهايم و كودكان و ديوانگان قادر نهاند . پس اگر بر اين جمله [ نباشد ] در او
هامش
( 136 ) يعنى اعمال صالح خود را از مردمان پنهان مىكردند .
( 137 ) تا چه رسد به غير ايشان .