آمد عمر او را درّهاى بزد ، جارود گفت : يا امير المؤمنين تو را بر من چه بود ؟ گفت : نشنيدى كه اين مرد چه گفت ؟ گفت : شنيدم ، اكنون بر من چه واجب آمد ؟ گفت : ترسيدم كه چيزى از آن در دل تو آميزد ، خواستم كه كبر تو كم كنم .
دوم آن كه چون بر وى به نيكويى ثنا گويد شاد شود ، و از نفس خود راضى گردد ، و بدين سبب فتورى در كار وى پديد آيد . و هر كه به خود معجب شود تشمّر « 212 » او نقصان پذيرد . و تشمّر عمل آن را باشد كه خود را مقصر داند [ 195 ] و چون زبانها به ثناى او مطلق شد پندارد كه به كمال رسيد . و براى اين پيغامبر - عليه السلام - گفت : قطعت عنق صاحبك لو سمعه ما افلح ، اى ، گردن يار خود ببريدى ، اگر بشنود نكويى نيابد . و گفت : إذ مدحت أخاك في وجهه فكأنّما أمررت على حلقه موسى رميضا ، اى ، چون برادر خود را در روى او بستودى چنانستى كه استرهء تيز بر حلق او راندى . و نيز گفت آن را كه مردى را بستود : عقرت الرّجل عقرك اللّه ، اى ، پى كردى مرد را ، خداى - عز و جل - تو را پى كناد .
و مطرّف گفت كه هيچ ثنايى و مدحتى نشنيدم كه نه نفس من نزديك من بدان خوار شد . و زياد بن ابى مسلم گفت كه كسى ثنايى و مدحتى نشنود كه نه شيطان وى را پيش آيد ، و ليكن مؤمن تواضع نمايد . و ابن المبارك گفت كه هر دو راست گفتند . اما آن چه « زياد » گفت ، آن دل عوام را باشد ، و آن چه مطرّف گفت دل خواص را بود .
و پيغامبر - عليه السلام - گفت : لو مشى رجل إلى رجل بسكّين مرهف كان خيرا من ان يثنى عليه في وجهه ، اى ، اگر مردى سوى مردى رود با كاردى تيز ، به از آن كه در روى وى ثنا گويد . و عمر - رضى اللّه عنه - گفت : المدح هو الذّبح . و آن بدان گفت كه مذبوح [ آن ] است كه از عمل بازماند ، و مدح موجب بازماندن است از عمل ، يا آن كه مدح كبر و عجب آرد و آن مهلك است چون ذبح ، پس براى آن تشبيه كرده است .
و اگر مدح از اين آفتها در حق مادح و ممدوح مسلّم ماند ، در آن كراهيتى نباشد ، بل باشد كه مندوب إليه بود . و براى اين پيغامبر - عليه السلام - بر صحابه ثنا گفته است تا به حدى كه گفت :
لو وزن ايمان ابى بكر بإيمان العالمين لرجح ، اى ، اگر ايمان ابى بكر به ايمان جهانيان سخته شود هر آينه
هامش
( 212 ) تشمّر ، آمادهء كارى شدن ، در اينجا : آمادگى در عبادت ( زبيدى ) .