بدى به عمل آر تا او را محو گرداند . گفت : زيادة فرماى . گفت : خالط النّاس بخلق حسن ، اى ، با مردمان به خوى خوش زندگانى كن .
و پيغامبر را پرسيدند : كدام عمل فاضلتر ؟ فرمود : حسن الخلق . گفت : ما حسّن اللّه خلق امرئ و خلقه فيطعمه النّار ، اى ، حق تعالى خوى و خلقت بنده را نيكو نگرداند ، پس [ او ] را طعمهء آتش سازد .
و فضيل گفت : در خدمت پيغامبر تقرير كردند كه فلان زن روز روزه دارد و شب نماز گزارد ، و بدخوى است و همسايگان را به زبان برنجاند . فرمود : لا خير فيها و هي من اهل النّار ، اى ، در او نيكويى نيست و از اهل آتش است .
و بو دردا - رضى اللّه عنه - روايت كرد كه از پيغامبر - عليه السلام - شنيدم كه مىگفت : اوّل ما يوضع في الميزان حسن الخلق و السّخاء و لمّا خلق اللّه عزّ و جلّ الايمان قال : اللّهمّ قوّنى فقوّاه بحسن الخلق و السّخاء ، و لمّا خلق اللّه عزّ و جلّ الكفر قال : اللّهمّ قوّنى فقوّاه بالبخل و سوء الخلق ، اى ، اول چيزى كه در ترازو نهاده شود خوشخويى و سخاوت است ، و چون حق تعالى ايمان را بيافريد ، گفت : اى بار خداى مرا قوّتى بخش . پس او را به خوشخويى و سخاوت قوى گردانيد ، و چون كفر را بيافريد ، گفت : اى بار خداى مرا قوّتى ده . پس او را به بخل و بدخويى قوّت داد .
و پيغامبر - عليه السلام - گفت : انّ اللّه استخلص هذا الدّين لنفسه و لا يصلح لدينكم الاّ السّخاء و حسن الخلق ، الا فزيّنوا دينكم بهما ، اى ، حق تعالى اين دين را براى خود برگزيد ، و دين شما را نشايد مگر سخا و خوشخويى ، پس دين خود را بدين دو خصلت بياراييد . و گفت : حسن الخلق خلق اللّه الاعظم ، اى ، خوشخويى خوى بزرگ الهى است .
و پيغامبر را - عليه السلام - پرسيدند كه ايمان كدام كس از مؤمنان فاضلتر ؟ گفت : أحسنهم خلقا ، اى ، خوشخوىتر ايشان ، و گفت - عليه السلام - انّكم لن تسعوا النّاس بأموالكم فسعوهم ببسطة الوجه و حسن الخلق ، اى ، شما به مالهاى خود به همهء مردمان نتوانيد رسيد ، پس به گشادهرويى و خوشخويى به همه برسيد . و نيز گفت - عليه السلام - سوء الخلق يفسد العمل كما يفسد الخلّ العسل ، اى ، بدخويى كار را همچنان تباه كند كه سركه انگبين را .
و جرير بن عبد اللّه روايت كرد كه پيغامبر - عليه السلام - مرا گفت : انّك امرؤ قد حسَّن اللّه خلقك فأحسن خلقك ، اى ، تو مردى كه حق تعالى خلقت تو نيكو گردانيده است ، پس تو خوى خود
إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 108
مساهمون: الغزالي
ص١٠٨