سلطان اين مزكّى را جبر فرمود تا طعام وى بخورد ، گفت : امّا طعام خورم و تزكيت « 181 » نكنم ، و امّا تزكيت كنم و طعام نخورم . و چون تزكيت وى حاجت بود ترك گفتند « 182 » . و در حكايت است كه ذو النون مصرى محبوس بود و روزها طعام نخورد ، و زنى كه براى خداى تعالى با وى دوستى داشت از وجه دوك براى وى طعامى فرستاد بر دست زندانبان ، او نخورد ، بعد از آن ، زن او را عتاب كرد ، ذو النون گفت : حلال بود ليكن بر طبق ظالمى پيش من آمد ، و اشارت به دست زندانبان كرد . و اين غايت ورع است .
هشتم آمده است كه فتح موصلى به زيارت بشر حافى - رضى اللّه عنهما - رفت ، درمى به خدمتكار خود احمد جلّا داد « 183 » ، گفت : طعامى نيكو و نانخورش بخر . احمد جلّا گفت : نان پاكيزه خريدم و انديشيدم كه پيغامبر - صلّى اللّه عليه و سلم - هيچ چيزى را نگفته است اللّهمّ بارك لنا فيه و زد لنا منه جز شير را ، پس شير و خرماى نيكو بخريدم و پيش او بردم ، او از آن تناول فرمود و باقى را زلّه « 184 » گرفت . بشر گفت : مىدانيد كه چرا گفتم كه طعامى خوش بخر ؟ زيرا كه طعامى خوش موجب شكر خالص است [ 21 ] ، و مىدانيد كه به چه سبب فتح مرا نگفت كه بخور ؟ زيرا كه مهمان ميزبان را نگويد كه بخور ، و دانيد كه چرا باقى را برداشت ؟ براى آن كه چون توكّل صحيح باشد برداشتن زيان ندارد . و آمده است كه أبو على رودبارى ضيافتى ساخت و در آن هزار چراغ بر افروخت ، و شخصى وى را گفت : اسراف كردى . گفت : در رو « 185 » و هر چه براى جز خداى افروختهام فرو مىران . در رفت و يكى از آن نتوانست ميرانيدن و منقطع شد « 186 » . و هم أبو على رودبارى تنگهاى « 187 » شكر خريد ، و حلوا گران را فرمود تا از شكر كوشكى كردند و بر آن كنگرهها و محرابها ساختند بر ستونهاى منقش هم از شكر ، پس صوفيان را بخواند تا آن را ويران كردند و بتاراج ببردند .
نهم شافعى - رضى اللّه عنه - گفت :
نان خوردن شما چهار قسم است : يكى به يك انگشت ، و آن از مقت باشد ، دوم به دو انگشت ، و آن از كبر بود ، سوم به سه انگشت ، و آن سنت است ، چهارم به چهار انگشت و پنج
هامش
( 181 ) تزكيت ، گواهى بر عدالت شاهد دادن .
( 182 ) در شرح زبيدى : ( فتركوه ) وحده ، او را به حال خود . وا گذاشتند .
( 183 ) بشر حافى .
( 184 ) زلّه - زلّت ( « كتاب آداب خوردن » پاورقى 151 ) .
( 185 ) در رفتن ، داخل شدن .
( 186 ) منقطع شد ، باز ماند .
( 187 ) تنگ ، لنگهء بار ، عدل .