معروف بود ، اين دو نفر تابستانها را بجنگ و جدال با هم مىگذراندند ، و زمستانها ريزش برف و بسته شدن گردنهها مانع از برخورد آنها بود . جاويدان ، كه استاد بابك است - با دو هزار گوسفند از جايگاه خود درآمده ، و بزنجان : از شهرهاى مرزى قزوين ، رفت ، و گوسفندان خود را فروخته ، و در مراجعت بكوهستان بذ ، در بلوك ميمد دچار برف و بوران شده ، و چون شب در رسيده بود راه خود را كج كرده ببلالآباد رفت ، و از دهبان آنجا منزلى خواست . دهبان براى تحقير جاويدان ، وى را به خانه مادر بابك كه تهىدست و فقير بود جاى داد ، و آن زن جز آتشى كه برايشان روشن نمود ، چيز ديگرى نتوانست فراهم سازد . و بابك نيز به خدمت غلامان و چارپايان برخواسته ، و آنها را آب داده ، و جاويدان او را روانه داشت تا خوراكى و آشاميدنى برايشان ، و علف براى چارپايان خريدارى نمايد ، و در گفتگوئى كه با او نمود ، دريافت كه هرچند حال و روزگارى تباه ، دارد و زبانش در فارسى روان نيست ، باز بسيار زيرك و ناپاك و با شهامت است ، پس رو بمادر بابك كرده و گفت : من از توانگران كوهستان بذ هستم ، و مال و منال فراوان دارم ، و به اين پسرت نيازمندم ، او را به من بگذار تا با خود ببرم ، و هر ماه پنجاه در هم مواجب او را براى تو مىفرستم ، زن گفت تو مظهر نكوكارى هستى ، و پيداست كه زندگانى فراخى دارى و من در دل خود احساس آرامشى از تو دارم ، هروقت كه مىروى وى را همراه داشته باش .
پس از چندى ابو عمران از كوهستان خود برخواسته و با جاويدان جنگ نموده و مغلوب گرديده و جاويدان او را بقتل رسانيده ، و بكوهستان خود برگشت و زخمى برداشته بود كه او را هراسان مىداشت ، و پس از سه روز مرگ او را در ربود . زن جاويدان كه با بابك عشقورزى مىكرد و بابك را با وى زشتكاريهائى بود ، همينكه جاويدان را مرده ديد ، ببابك گفت تو بسيار چالاك و با شهامتى ، اين مرد سر بنيستى گذاشت . و من هم صدايم را بلند نكرده و پيروانش را خبردار نساختم ، تو خود را آماده بدار كه فردا تو را با آنان يك جا جمع مىنمايم ، و مىگويم جاويدان به من گفت ، من امشب مىميرم و روح از كالبد من بيرون شود ، و به بدن بابك درآيد ، و همباز روح او گردد ، و او خود را ، و شما را بچنان پايهء بلندى بالا برد كه كسى به آن نرسيده ، و پس از اين هم نخواهد رسيد ، و او مالك زمين گردد ، و سركشان را از پاى درآورد ، و آئين مزدك را برگرداند ، و ذليلان شما را عزيز و افتادگان شما را سربلند سازد . بابك از اين گفته بطمع افتاده ، و اين پيش آمد را بفال نيك گرفته ، و خود را براى آن آماده ساخت . صبح كه دميد سپاهيان جاويدان بدور آن زن جمع شده ، و گفتند چه شد كه ما را نخواست ، و بما وصيتى نكرد .
الفهرست ( فارسى ) — صفحة 613
مساهمون: أبي الفرج محمد بن إسحاق المعروف بابن النديم
ص٦١٣