و الحاق به ديناوريان را دارد . اين شخص گفت ، خراسان تو ، من هستم ، و من براى تو در اينجا صومعه مىسازم ، و هرچه خواسته باشى برايت فراهم آورم ، او نيز نزد وى مانده ، و صومعهء هم برايش ساخته شد .
زاد هرمز بديناوريان نوشت كه براى آن صومعه رئيسى روانه دارند ، در جوابش نوشتند :
رياست جز در مملكت بابل در جاى ديگر نبايد باشد « 1 » و چون كسى كه صلاحيت اين سمت را داشته باشد پيدا نكرد ، خود متصدى اين كار شده ، و زمانى كه رو بانحلال گذاشت ، يعنى مرگش فرا رسيد ، از وى خواستند رئيسى برايشان معين نمايد ، و او گفت مقلاص را همه مىشناسيد ، و بمقام او پى بردهايد ، و من او را برگزيده دارم . و مطمئن بحسن تدبير او دربارهء شما هستم ، و همينكه درگذشت همه باتفاق او را مقدم داشته ، و مانويان به دو دسته درآمدند ، مهريه ، و مقلاصيه .
مقلاص با سائر مانويان در كارهاى دينى مخالفتهائى داشت كه از آن جمله ، وصالات « 2 » بود تا آنكه در دوران ابو جعفر منصور ، ابو هلال ديجورى از افريقيه آمده و بر مانويان رياست يافت ، و دستور داد كه مانويان گفتهء مقلاص را در وصالات ترك كنند ، و آنان پذيرفته ، و در همين ايام شخصى بنام بزرمهر در ميان مقلاصيان پيدا شد كه هواخواهانى داشته ، و چيزهاى تازه از خود درآورده بود كه بهمانگونه رفتار مىشد تا آنكه رياست بابو سعيد رجا رسيده ، و آنان را بعقيده مهريه در امر وصالات برگردانيده و وصالات در اين كيش به ترتيب سابق پايدار ماند ، و مردم به همانگونه عمل مىكردند ، تا در خلافت مأمون ، شخصى كه گويا نامش يزدانبخت بوده پيدا شده و در پارهء چيزها مخالفتهائى نموده ، و مردم دستهدسته بوى گرويدند .
و از خوردهگيريهائى كه مقلاصيان بر پيروان مهر داشتند اين است كه مىگفتند خالد القسرى مهر را بر استر سوار كرده ، و انگشتر نقرهء به دستش نموده و خلعتى از جامههاى ابريشم رنگينبوى پوشانيده است .
رئيس مقلاصيان ، در دوره مأمون ، و معتصم ، ابو على سعيد بود ، و پس از مرگش كاتب او نصر بن هرمزد سمرقندى جانشين او گرديد ، و بپيروان خود چيزهائى را اجازه داد كه در آن كيش جائز نبوده ، و با پادشاهان معاشرت مىكردند و با آنها همسفره مىشدند ، و ابو الحسن دمشقى يكى از رؤساء آنان بود .
هامش
( 1 ) اين گفته ابن نديم با آنچه كه را پيش از اين در مخالفت ديناوريان با تمركز امامت در بابل ذكر نمود تهافتى دارد . ( ر . ك . صفحهء 594 اين كتاب ) .
( 2 ) وصالات جمع وصال بمعنى روزه داشتن دو روز بدون افطار است ( اقرب الموارد ) .