تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفهرست ( فارسى ) — صفحة 357

مساهمون:

ص٣٥٧
هزار تازيانه بوى زنند ، و دستهايش را بريده و سپس وى را در آتش بسوزانند . و اين ماجرا در آخر سال سيصد و نه اتفاق افتاده است .

سبب دستگيرى وى

به خط ابو الحسن بن سنان خواندم . در سال دويست و نود و نه كارهاى حلاج برملا شده و شهرت يافت ، و سبب دستگيريش اين شد ، كه رئيس چاپارخانه شوش « 1 » از خانه‌هاى پشت حصار شهر كه در زمينهاى مفروز قرار داشت ، مىگذشت ، زنى را در يكى از كوچه‌ها ديد كه مىگويد ؛ مرا رها كنيد ، ور نه خواهم گفت ، به عربهائى كه در خدمتش بودند ، امر كرد او را دستگير كردند ، و از او پرسيد ، چه پيش خوددارى ، جواب داد هيچ ندارم او را به خانه برده و تهديد كرد . زن گفت : مردى در كنار خانه من فرود آمده كه او را حلاج خوانند ، و گروهى شب و روز به پنهانى بر وى درآيند ، و سخنانى بر خلاف رضاى خداوند با هم دارند ، فورا بهمراهان خود ، و مأموران دولتى دستور داد آن خانه را جستجو و كاوش نمايند ، و آنان بدستور او عمل كرده ، و مردى را كه موهاى سر و ريش او سفيد بود با هرچه همراه داشت دستگير نمودند ، كه از آن جمله ، مقدارى نقدينه ، و مشك ، و جامه ، و عصفر « 2 » و عنبر ، و زعفران بود . آن مرد گفت ، شما از من چه مىخواهيد ، گفتند تو حلاج هستى ، وى منكر شده ، و اظهار داشت ، من نه حلاج هستم ، و نه حلاج را مىشناسم ، وى را به خانه على بن حسين رئيس چاپارخانه بردند ، كه در اطاقى وى را زندانى كرده ، و از وى تعهد گرفت كه فرار نكند و هرچه از دفتر ، و كتاب ، و پارچه‌هائى كه همراهش بود ضبط كردند . اين خبر كه در شهر پيچيده شد ، مردم براى ديدنش آمدند ، و على بن حسين از وى پرسيد ، آيا تو همان حلاج نيستى ، وى منكر شده ، و يكى از مردمان شوش گفت ، من حلاج را بنشانهء ضربتى كه در سر دارد مىشناسم . پس از جستجو ، آن نشانه در سرش ديده شد ، و حلاج غلامى بنام دبّاس داشته كه دستگير و مدتها در زندان ، زير شكنجه و آزار بوده ، و پس از چندى با گرفتن كفيلى آزادش نموده ، و از وى سوگند گرفتند كه بجستجوى حلاج درآيد ، و مال فراوانى به او دادند ، او نيز در جستجوى حلاج بشهرها مىرفت اتفاقا در همان اوان بشوش درآمد ، و اين خبر را كه شنيد بشتاب نزد مأموران حكومتى رفته ، و جريان را گفته ، و چون محقق شد كه همو حلاج است ، از آنجا روانه‌اش كردند ، و آن پيش‌آمدها برايش دست داد .
هامش
( 1 ) شوش يا - سوس شهريست در خوزستان كه قبر دانيال در آنجاست ( معجم البلدان ) . ( 2 ) عصفر - گل كافشه ، و رنگ سرخ ( فرهنگ نفيسى ) .