تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفهرست ( فارسى ) — صفحة 356

مساهمون:

ص٣٥٦
دعوى خدائى مىكرد و قائل بحلول بود . در مقابل پادشاهان خود را شيعه ، و در پيش عامه مردم ، خود را صوفىمنش جلوه مىداد ، و در لابلاى تمام اين‌ها ادعا داشت كه خدا در او حلول كرده ، و او همان خداوند است . و حال آنكه خداوند تبارك و تعالى بالاتر از اين سخنان است . و باز گويد : وى شهر به شهر مىگشت ، و هنگامى كه دستگير شد ، وى را بابو الحسين على بن عيسى سپردند ، و او با وى مناظره‌ها داشته ، و ديد كه هيچ بهرهء از علوم قرآنى ، و فقه ، و حديث ، و شعر ، و علوم عربيت ندارد . ازاين‌رو بوى گفت ، تو اگر طهارت و واجبات خود را آموخته بودى فائده‌اش بيشتر از اين نامه‌نگاريهائى نود . كه ندانى در آنها چه مىگويى ؛ واى بر تو ، چقدر بمردم مىنويسى ، فرود آيد آن صاحب نور شعشعانى كه بعد از تشعشع پرتوافشانيهائى دارد . و تو بىاندازه سزاوار تأديب و تنبيه هستى . سپس امر كرد او را در طرف شرقى ، در محل مجلس شرطه ، و همچنين در طرف غربى ، آويزان دارند و بعد به دارالحكومه برده ، و در آنجا بزندان اندازند . و او با چرب‌زبانى ، خود را به آنان نزديك كرد ، آن چنان كه گمان بردند كه در گفتارش حق بجانب اوست . و در روايتى آمده ، كه وى در آغاز كارش مردم را به پيروى از رضا آل محمد دعوت مىنمود ، و چون از وى سعايت شد ، در جبل « 1 » دستگير گرديده ، و بتازيانه بستند . و گويند ابو سهل نوبختى را به خود دعوت كرد ، و نوبختى بفرستادهء وى گفته بود : من سرسلسله مذهبى مىباشم ، و دنبال من هزاران نفرند كه اگر من دعوت وى را اجابت نمايم آنان نيز از من پيروى خواهند كرد ، اگر موى سر مرا كه از جلو ريخته است دوباره بروياند ، من چيز ديگرى از وى نخواهم خواست ، و آن فرستاده رفت ، و ديگر برنگشت . روزى دست را تكان داد كه بر گروهى مشك باريد . و بار ديگر دست را تكانى داده و از آن سكه در هم فروريخت ، يكى از حاضران ، كه فهميده و باهوش بود ، بوى گفت ، اين كه همان درهم معروف است ، و من به تو ايمان آورم اگر درهمى بدهى كه بر آن نام تو و پدرت باشد ، گفت اين كار شدنى نيست ، زيرا چنين درهمى ساخته نشده ، آن مرد گفت ، كسى كه حاضر مىكند چيزى را كه حاضر نيست ، پس بايد بتواند چيزى را بسازد كه ساخته نشده باشد . زمانى كه بنصر حاجب سپرده شده بود ، نصر را فريب داد . و در كتابهايش ديده شد ، كه خود را غرق‌كننده قوم نوح ، و هلاك‌كننده عاد و ثمود خوانده است . و همين‌كه كارش بالا گرفت ، و شهرت يافت ، و سلطان وقت بر درستى و صحت آن آگاه گرديد ، دستور داد
هامش
( 1 ) رجوع كنيد بصفحهء 74 همين كتاب .
الفهرست ( فارسى ) — صفحة 356 | أبي الفرج محمد بن إسحاق المعروف بابن النديم / م . رضا تجدد