( جاحظ )
( ابو عثمان عمرو بن بحر بن محبوب ، بردهء ابو قلمس عمرو بن قطع كنانى فقيمى « 1 » كه ) ( يكى از اجدادش نسابه بود ، و جد پائينتر او سياه چهره ، بنام نزاره ، شتربانى عمرو بن ) ( قطع را داشت و ابو عبيده براى ما حكايت كرد كه محمد بن محمد از قول ابو العباس محمد بن ) ( يزيد نحوى گفت كه من حريصتر از اين سه نفر بعلم و دانش نديدهام ؛ جاحظ ، و فتح بن ) ( خاقان ، و اسماعيل بن اسحاق قاضى ، اما جاحظ ، اگر كتابى بدست مىآورد ، هر كتابى ) ( كه باشد ، از اول تا به آخر آن را مىخواند . اما فتح ، كتاب را در ميان آستين خود ) ( مىگذاشت ، و همينكه براى قضاء حاجتى ، يا نماز ، از مجلس متوكل بيرون مىآمد ، آن ) ( كتاب را در آورده ، و در اثناء راه رفتن به محل حاجتش ، آن را مىخواند ، و در برگشتن ) ( نيز تا بجاى خود برسد همين كار را داشت ، اما اسماعيل بن اسحاق قاضى ، نشد كه من ) ( بر او درآيم و كتابى را در دستش نبينم ، و يا او را مشغول به زير و رو كردن كتابها براى ) ( يافتن كتاب مورد نظرش نيابم . ) ( ابو عبيده ، از قول محمد بن يحيى ، بما گفت كه از ابو موسى هاشمى شنيده است كه ) ( جاحظ سن خود را نزديك بسن ابو نواس ، و مسنتر از حماد مىدانست . و مدتى جانشين ) ( ابراهيم بن عباس صولى ، در ديوان الرسائل بود ) .
( صولى گويد : احمد بن يزيد مهلبى ، از قول پدرش براى من نقل كرده ، در ) ( سال دويست و پنجاه بود كه معتز به من گفت ، آيا مىدانى كه بما خبر مرگ جاحظ را ) ( دادهاند ، من گفتم ، خداوند بامير المؤمنين طول عمر و عزت كرامت فرمايد - معتز گفت ) ( من قصد داشتم او را بخواهم كه بيايد و نزد ما بماند ، من بمعتز گفتم ، او پيش از مرگ ، ) ( افليج گرديده و از كار افتاده بود ) .
( ابو الحسن على بن محمد ، معروف بابن ابو جعفر براى من حكايت كرد ، كه جاحظ ) ( روزى بيكى از پزشكان در شكوه از بيماريهايش مىگفت : اضداد بر بدن من دست از ) ( مخالفت با هم برداشته و آشتى كردهاند اگر چيزهاى سرد بخورم پايم را مىگيرد ، و اگر ) ( چيز گرمى بخورم ، سرم را مىگيرد ) .
( ابو عبيد اللّه از قول محمد بن عباس ، و او از قول محمد بن عماش نحوى براى ما نقل كرد )
هامش
( 1 ) در معجم الادباء دارد ( عمرو بن قلع كنانى فقمى ) و در حاشيه دارد ( قاموس در محيط گويد : منسوبان بفقم كنانه را فقمى ، و منسوبان بفقيم دارم را فقيمى خوانند ) ر . ك . معجم الادباء ج 16 ص 74 .