( 1 ) آنها جدا است ، آشكار است نه بدان معنى كه بشره نمايد ، تجلى دارد نه به دسترسى ديدن ، دور است نه از نظر بعد مسافت ، نزديك است نه از نظر قرب در مجالست ، لطيف است نه جسمانى مآب ، موجود است نه از سابقه نيستى ، فاعل است نه به ناچارى ، اندازه گير است نه بوسيله جنبش ، اراده كند نه با توجه خاطر ، شنوا است نه با اندام ، بينا است نه با ابزار .
هيچ جايش در بر نگيرد و هيچ كاهش در خود ندارد و هيچ وصفش مرزبندى نكند ، چرت و غفلت او را فرا نگيرد ، بود او بر همه اوقات پيشى گرفته است و هستىاش از عدم و نيستى جلو است و ازليت او از آغاز پيشتر است از مشعر آفرينى او دانسته شود كه او را مشعرى و حواسى نيست و از جوهر آفرينى او دانسته شود كه خودش جوهر نيست ، ضد آفرينى او دليل است كه ضدى ندارد و قرينتراشى او دليل است كه وى را قرينى نيست ، روشنى را ضد تاريكى ساخت و خشكى را ضد ترى آفريد و درشتى را در برابر نرمى نهاد و سرما را در برابر گرما ، ناجورهاى آنها را بهم آميخت و هم آهنگهاى آنها را از هم جدا ساخت تا جدا كردن اينها رهنماى جداكننده باشد و آميختن آنها رهنماى آميزنده ، و اين است فرموده خداى تعالى ( 49 سوره 51 ) : « از هر چيز جفت هم آفريديم شايد شما ياد آور شويد » .
پيش و پس را از هم جدا ساخت تا دانسته شود كه او را پيش و پسى نيست ، غريزه و طبع آفريدگان گواه است كه غريزه آفرين آنها را غريزهاى نيست ، تنظيم وقت براى آنها دليل است كه برنامه گذار وقت آنها را وقتى و زمانى نباشد ، موجودات را از يك ديگر در پرده كرده تا دانسته شود كه ميان خود او و خلقش پردهاى نيست ،
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 401
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٤٠١