( 1 ) در لفظ مردم معنى باقى هم دارد و قائم معنى كفايت كارى را هم مىدهد چنانچه به مردى گوئى : قيام كن در كار بنى فلان يعنى كار آنها را كفايت كن ، ولى قائم در وجود ما كسى است كه سر پا بايستد ، در اسم با او جمع شديم ولى معنى از هم جدا است .
لطيف در خدا به معنى كمى يا نازكى يا خردى نيست ولى به معنى نفوذ در اشياء است يعنى باريك بينى و از جهت امتناع از ديده شدن ، مثل اينكه بگوئى ( لطف عنى هذا الامر و لطف فلان في مذهبه ) معنى آن اين است كه به تو خبر مىدهد كه عقل از درك آن كار يا عقيده آن شخص درمانده است و آن را درك نكرده و آن موضوع عميق است و باريك و وهم آن را در نيابد ، و لطف خدا تبارك و تعالى هم همين است كه درك نشود به محدوديت و محدود نشود به وصفى ، لطافت در وجود ما خردى و كمى است و در نام شريك هستيم در معنى ممتاز .
خبير آن كسى است كه چيزى از او نهان نيست و از او فوت نشود ، اين خبرت خدا از نظر تجربه و آزمايش اشياء نيست كه هنگام تجربه و آزمايش دانسته باشد و اگر آنها نبود نمىدانست كسى كه چنين باشد در ذات خود جاهل است ولى خدا هميشه آگاه بوده بدان چه مىآفريند و خبره در ميان مردم كسى است كه بررسى از جهل شاگردان مىكند در اينجا در اسم همراه هستيم و در معنى جدا .
( ظاهر ) كه صفت خدا است به اين معنى نيست كه خدا بر دوش خلق بالا رفته و بر آن نشسته و مهار كشيده و بر كنگره آن بر آمده بلكه به اين معنى است كه بر آنها تسلط و غلبه و قدرت دارد چنانچه مردى گويد : بر دشمنان خود ظهور كردم و خدا مرا به دشمنانم
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 353
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٣٥٣