( 1 ) مقصود تو كه اينها خود او هستند اين است كه خدا با تكثّر و تعدّد اين اسماء و صفات دچار تكثر و تعدد شود خدا از اين برتر است و اگر تو مىگوئى اين اسماء و صفات او هميشه بودند اين هم دو معنى دارد : اگر مقصودت اين است كه هميشه در علم او بودند و هميشه سزاوار آنها بوده ، بايد گفت : آرى ، و اگر مىخواهى بگوئى هميشه مفهوم و تلفظ و تقطيع حروف آنها وجود داشته ، بايد گفت :
معاذ الله كه با خدا چيز ديگرى بوده است ، بلكه خدا بود و خلقى نبود و سپس آنها را خلق كرد و اسماء و صفات خود را وسيله ميان خود و خلق خود ساخت تا بوسيله آنها به درگاه وى زارى كنند و او را بپرستند و اينها ذكر او باشند ، خدا بود و ذكرى نبود و آنچه به وسيله اين ذكرها از او ياد شود همان خداى قديمى است كه هميشه بوده ، و اسماء و صفات مخلوقند با معانى كه مبدأ آنها است و مقصود از همه آن خدائى است كه اختلاف بر او نشايد و نه پيوستن و ايتلاف ، جدائى و پيوست از آن تجزيه پذير است پس خدا به پيوستگى و بيشى و كمى موصوف نشود بلكه او به ذات خود قديم است چرا كه آنچه جز خداى واحد است تجزيه پذير است و خدا واحدى است كه نه تجزيه پذير است و نه كم و بيش در ذات او تصور شود و هر آنچه تجزيه پذير است يا آنچه در آن تصور كم و بيش شود مخلوقى است كه دلالت بر خالق خويش دارد .
و گفتار تو كه : " خدا قادر است " خبر از آن است كه چيزى او را درمانده نكند و با اين كلمه عجز را از او نفى كردى و عجز را از او جدا ساختى و همچنين قول تو " خدا عالم است " همانا با اين كلمه جهل را از او نفى كردى و جهل را جدا نمودى و چون خدا همه چيز را فنا كند شكل و تلفظ و بند بند حروف را هم فنا كند
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 337
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٣٣٧