( 1 ) ولى تا هميشه ، كسى كه هميشه بوده است ، عالم است .
آن مرد گفت : پس چگونه پروردگار خود را شنوا ناميم ؟
فرمود : براى آنكه آنچه با گوشها درك شود بر او نهان نيست و ما او را موصوف به شنيدن معقول و معمول در سر ندانيم و او را بينا خوانيم براى آنكه آنچه به ديدهها دريافت شود بر او نهان نيست چه رنگ باشد چه شخص چه غير از آن ، و او را به ديدى كه از به هم زدن چشم است موصوف ندانيم و همچنان او را لطيف خوانيم از اين نظر كه به هر لطيفى دانا است تا برسد به پشه و خردتر از آن و به جاى نشو و نماى آن و شعور زندگى و شهوت به ماده و توجه به نسل خودشان و سوار شدن آنها به همديگر و نقل كردن آنها خوراكى و نوشيدنى براى بچههايشان در كوه و بيابان و رودخانهها و دشتهاى دور دست ، از اينجا دانستيم كه آفريننده آنها هم لطيف است ، و باريك بين ، و كيفيت ندارد ، همانا كيفيت از آن مخلوق است كه چگونگى دارد . و همچنان پروردگار خود را توانا ناميم نه به آن معنى از توانائى مشتكوبى معروف از مخلوق و اگر توانائى او همان باشد تشبيه در ميان آيد و در معرض فزونى قرار گيرد و هر چه در معرض فزونى است در معرض كاهش هم هست و هر چه ناقص و كاست باشد قديم نيست و هر چه قديم نباشد عاجز است پس براى پروردگار ما تبارك و تعالى نه مانند است و نه ضد و نه همتا و نه كيفيت و نه نهايت و نه ديد به چشم ، بر دلها غدقن است كه او را مانند شمارند و بر وهمها قدغن است كه حدى برايش در نظر آرند و بر نهادها روا نيست كه او را پديد شده دانند و الا و بر كنار است از ابزار خلق خود و نشانههاى آفريدگانش و برتر است از آن بسيار و بسيار .
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 339
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٣٣٩