تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 219

مساهمون:

ص٢١٩
( 1 ) چون ابن ابى العوجاء نزد ما برگشت ، گفت : اى پسر مقفّع واى بر تو ، اين آقا از جنس بشر نيست ، اگر روحى در اين جهان مجسم شده و هر گاه خواهد در كالبد خود را هويدا كند و هر گاه خواهد روحى ناپيدار گردد ، اين آقا است . به او گفت : چطور ؟ گفت : من پيش او نشستم و چون حاضران همه رفتند بىپرسش من سخن آغاز كرد و فرمود : اگر حقيقت همان است كه اينان گويند و بىترديد حقيقت همان است كه آنها گويند ( يعنى طواف‌كنندگان ) آنها به سلامت رستند و شما هلاكيد و اگر حق اين است كه شما مىگوئيد و مسلما چنين نيست ، در اين صورت شما و آنها يكسانيد . من گفتم : خدايت رحمت كناد ، ما چه مىگوئيم و آنها چه گويند ؟ گفته ما و آنها يكى است . فرمود : چگونه گفتهء تو و گفتهء آنها يكى است با اينكه آنها معتقدند معادى دارند و ثواب و عقابى ، و عقيده دارند كه در آسمانها معبودى است و آسمانها آباد و معمورند به وجود ساكنان خود . شما معتقديد كه آسمانها ويرانند ، و كسى در آنها نيست . گويد : من اين فرصت را غنيمت دانستم و به او عرض كردم : اگر راست گويند كه آسمان خدائى دارد چه مانعى دارد كه خود را به خلقش عيان سازد و آنها را به پرستش خود بخواند تا دو شخص از آنها هم اختلافى نكنند ؟ چرا خود در پرده شده است و رسولان را براى دعوت خلقش گسيل داشته ؟ اگر به شخص خود قيام به دعوت مىكرد مؤثرتر بود براى ايمان مردم به او . فرمود : واى بر تو چطور موجودى نسبت به تو در پرده است با اينكه قدرت خود را در وجود شخص خودت به تو نموده است ؟