اين چهار را چه باشد كه با همه آزارى كه خود داريم ما را آزار دهند ، يك كسى آويزان است در تابوت تافته ، و يكى رودههاشان كشيده شوند ، و يكى از دهنش چرك و خون سرازير است ، و يكى گوشت خود را مىخورد ، به دچار تابوت گفته شود آن دورترى را چه شده كه ما را با آزارى كه داريم آزار ميدهد ؟ در پاسخ گويد او بدهكار بمردم مرده نه قصد ادائى كرده و نه وفائى ، با آنكه رودهكشش كنند گوئيد ، چه شده آن دور تر با همه آزارى كه داريم ما را آزار كند ؟ گويد آن دورتره باكى نداشت كه شاش بتن او برسد ، سپس به آنكه خون و چرك از دهانش ريزند همين را گويند و او جواب دهد آن دورتره حكايتگو بود و هر كلمه بدى را در نظر ميگرفت و برايش سندى ميساخت و روايت مىكرد ، و آنگاه به آن كه گوشت خود را مىخورد چنين گويند و او گويد : آن دورتره با غيبت گوشت مردم را مىخورد و دنبال سخن چينى ميرفت .
21 - خصال : بسندش تا امام صادق ( ع ) هر كه مؤمنى را غيبت كند كه با او خونى نيست تخم شيطانست الخبر .
گويم : در باب كليات بديها گذشت از قول امام صادق كه غيبت كن طمع نبرد البته در سلامت .
22 - اربعمائه : امير مؤمنان ( ع ) فرمود : بپرهيزيد از غيبت مسلمان كه مسلمان برادرش غيبت نكند با اينكه خدا عز و جل از آن نهى كرده و فرموده غيبت هم نكنيد آيا دوست دارد كسى از شما كه گوشت مردار برادرش را بخورد ، و فرمود ( ع ) هر كه در بارهء مؤمن سخنى گويد به قصد اينكه آبرويش را بريزد خدايش در طينت خبال زندان كند تا راه خروجى از گفته خود بيابد و بياورد .
23 - خصال : از امام رضا ( ع ) فرمود : خدا بيكى از پيغمبرانش وحى كرد كه چون صبح كردى اول چيز كه پيشت آمد بخورش و دوم را نهان كن و سوم را بپذير و چهارم را نوميد مكن و از پنجم بگريز . فرمود : صبح بيرون شد و كوه سياه بزرگى جلوش در آمد و او ايستاد و گفت : پروردگارم به من فرموده اين را بخورم و حيران ماند و به خود برگشت و گفت : راستش پروردگارم جل جلاله فرمانم ندهد جز بدان چه توانم و بسويش رفت ، تا آن را بخورد و چون نزديكش رسيد كوچك شد و چونش دريافت آن را يك لقمه ديد و خوردش و خوبترين خوراك بود ، سپس پيش رفت تا به طشت طلا رسيد و گفت : پروردگارم مرا فرموده اين را نهان كنم و گودالى كند و آن را در آن نهاد و خاك بر آن ريخت ، سپس جلو رفت و به طشت برگشت بناگاه ديد پديدار شده گفت : آنچه پروردگارم به من فرمود انجام دادم
بحار الأنوار ( ج 71 و 72 ) ( آداب معاشرت ) ( فارسى ) — صفحة 156
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٥٦