تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( ج 71 و 72 ) ( آداب معاشرت ) ( فارسى ) — صفحة 268

مساهمون:

ص٢٦٨
درهم براى او ماند و با آن به راه افتاد و فضل خدا را ميخواست . مردى جلو او در آمد و به او گفت : اى بنده خدا بكجا ميروى ؟ گفت : بطلب روزى ، گفت چه اندازه سرمايه دارى ؟ كه بوسيله آن روزى از خدا مىخواهى ؟ گفت : بيست درهم دارم گفتش با بيست درهم سرمايه چه توانى كرد ؟ پاسخ داد خدا تبارك و تعالى چون خواهد در چيزى بركت دهد در آن بركت خواهد داد گفت : راست گفتى ، و آنگاه به او گفت : من به تو رهنمائى ميكنم در طلب روزى و تو مرا شريك سود آن كن ؟ گفت : بسيار خوب آن رهگذر به او گفت : راستش اهل اين خانه تا سه روز تو را مهمانى ميكنند تو مهمان آنها باش ، و هر وقت خدمتكار نزد تو آيد يك گربه سياهى همراه او است به او بگو اين گربه را مىفروشى ؟ و پر اصرار كن تا او را به تنگ آورى ، و او ميگويد آن را به بهاى بيست درهم به تو مىفروشم و چون فروخت بيست درهم را به او بده و آن را بگير و سرش را ببر و آن سر را بسوزان و مغزش را بگير . سپس برو بفلان شهر كه پادشاهان نابينا است و بگو كه او را درمان خواهى كرد و هراس مكن از كشته‌ها و دارزده‌ها كه مىبينى كه آنان را در باره درمان خود آزموده و چون نتيجه‌اى از آنها نگرفته آنها را كشته ، تو هراس نكن و بگو كه او را درمان ميكنى و با او شرط ببند و روز يكم يك بار ( از آن مغز سر گربه ) به چشم او سرمه كش كه او به تو گويد بر آن نيفزا ولى ميفزا ، سپس فردا يك بار ديگر به چشم او بكش كه آنچه خواهى ببينى و به تو گويد بيفزا و نيفزا و چون بدين دستور عمل شد خوب مىشود و گويد مملكت من از دستم رفته بود و تو آن را به من بازگرداندى من دخترم را بزنى تو دادم ، گفت : من مادرى دارم ( كه در انتظار من است ) ملك گفت : تا دلت خواهد بهمراه من بمان و چون خواستى به روى برو . گويد : يك سال در كشور او ماند و به بهترين تدبير و روش آن را اداره كرد و سال كه بسر آمد به او گفت : من ميخواهم برگردم ، و آن ملك از همه چيز به او توشه داد و چيزى كم نگذاشت از رمه شتر و گوسفند و ظروف و متاع خانه و او بيرون شد تا رسيد بهمانجا كه آن مرد رهنما را در آن ديده بود ، بناگاه آن مرد در آنجا به همان حال نشسته بود و به او گفت : وفا نكردى به قرارداد ( يعنى يك سال است كه نتيجه درمان را گرفتى و به من سهم ندادى ) و او در پاسخ گفت : از آنچه گذشته مرا حلال كن . گويد : همه چيز را گرد آورد و بخش كرد و گفت هر كدام را خواهى برگير ، و يك بخش را برداشت و پيغمبرزاده به او گفت وفاء كردم بقرار خود ؟ گفت : نه ، گفت چرا ؟ اين زن را هم تو بدست آوردى ؟ گفت راست است تو اين بخش مرا هم برادر عوض سهم آن زن گفت : نه من به آن حقى ندارم و فزون نخواهم .
بحار الأنوار ( ج 71 و 72 ) ( آداب معاشرت ) ( فارسى ) — صفحة 268 | العلامة المجلسي / محمد باقر كمره‌اى