بالا روى از دود دل من آموخت * وز چشم ترم قطره زدن ياد گرفت
درويش دهكي
مرا چه حد سخن بيش آن جمال وقد است * كه صد هزار صفت گر كنم يكى ز صد است
بد است خوي تو اى جان كه بد همىگويند * رخت كه هست بگو گفت هيجكس كه بد است
* * * *
گفتهء درويش جان ده در طريق عاشقي * كار دشوارى بفرما اين خود آسان منست
* * * *
از غم صورت شيرين بقيامت فرهاد * صد قيامت كند آن دم كه رود كوه بباد
* * * *
مىكند پروانه ترك جان وميسوزد روان * تا نبيند شمع خود را مجلسآراى كسان
* * * *
اگر ز من طلبي جان چنان بيفشانم * كه آب در دهن حاضران بگردانم
* * * *
مر از عشق نه عقل ونه دين ونه دنيا است * چه زندگى است كه من دارم اين چه رسوائيست
حديث شوق همين بس كه سوختم بىدوست * سخن يكى است دگرها عبارت آرائيست
حسن
در عرصات هم چنان روى گشاده اندرا * تا بدعا بدل شود دعوى داد خواه تو
هر گنهى كه مىكنى عذر كه مىكند طلب * اينهمه طاعت حسن گرد سر گناه تو
مهري
حل هر نكته كه بر پير خرد مشكل بود * آزموديم بيك جرعه مى حاصل بود
گفتم از مدرسه پرسم سبب حرمت مى * در هر هركس كه زدم بيخود ولا يعقل بود
خواستم سوز دل خويش بگويم با شمع * بود أو را بزبان آنچه مرا در دل بود
دولتي بود ز وصل تو شبى مهري را * حيف وصد حيف كه بس دولت مستعجل بود
شيخ أبو سعيد أبو الخير
آن يار كه عهد دوستداري بشكست * مىرفت ومنش گرفته دامن در دست
مىگفت دگر باره بخوابم بيني * بنداشت كه بعد از أو مرا خوابي هست