نفس را مىگفت اي نفس نفيس * كردمت آزاد از كاري خسيس
هم ترا دائم گرامى داشتم * هم براي نيك نامي داشتم
اصمعي گفتش كه باري اين مگو * اين سخن با وي تو اي مسكين مگو
چون تو هستى در نجاست كارگر * هين چه باشد در جهان زين خوارتر
گفت آن كو خلق را خدمت كند * كار من صدره ازو بهتر بود
كان بعض الملوك غضب على بعض حاشيته ، فأسقط الوزير اسمه من ديوان العطايا ، فقال الملك : أبقه على ما كان عليه ، لأن غضبي لا يسقط همتي .
وقيل لبعض الصوفية : لم وصف اللّه سبحانه بخير الرازقين ؟ فقال : لأنه إذا كفر أحد لا يقطع رزقه .
كتب شخص يطلب من صديق له شيئا ، فكتب إليه صديقه إنّي لست قادرا على دانق « 1 » لضيق يدي . فكتب الصديق إليه في ظهر الورقة إن كنت صادقا كذبك اللّه ، وإن كنت كاذبا صدقك اللّه « 2 » .
المثنوي المعنوي
گر ترا از غيب چشمي باز شد * با تو ذرات جهان همراز شد
نطق خاك ونطق آب ونطق كل * هست محسوس حواس أهل دل
هر جمادي با تو ميگويد سخن * كو ترا آن گوش وچشم اي بو الحسن
گر نبودي واقف از حق جان باد * فرق كي كردي ميان قوم عاد
جملهء ذرات در عالم نهان * با تو ميگويند روزان وشبان
ما سميعيم وبصير وباهشيم * با شما نامحرمان ما خامشيم
از جمادي سوى جان جان شويد * غلغل اجزاى عالم بشنويد
فاش تسبيح جمادات آيدت * وسوسه تأويلها بزدايدت
چون ندارد جان تو قنديلها * بهر بينش كرده اي تأويلها
شيخ سعدي شيرازي
برو دامن از گرد عصيان بشوى * كه ناگه ز بالا ببندند جوي
هامش
( 1 ) الدنقة والدانق : الزوان في الحنطة .
( 2 ) فكان المراد : الدعاء له بتوفير المال إن صدق وإن كذب فدعا عليه بزوال النعمة والمال .