ترك كرده ملك هفت إقليم را * ميزند بر دلق سوزن چون گدا
شيخ واقف گشت از انديشهاش * شيخ چون شير است ودلها بيشهاش
دل نگهداريد اي بىحاصلان * در حضور حضرت صاحبدلان
شيخ سوزن زود در دريا فكند * خواست سوزن را به آواز بلند
صد هزاران ما هي اللهي * سوزن زد در لب هر ما هي
سر برآوردند از درياى حق * كه بگير اي شيخ سوزنهاى حق
رو بدو كرد وبگفتش اي أمير * اينچنين به يا چنان ملك حقير
اين نشان ظاهر است اين هيچ نيست * گر بباطن در روي داني چيست
سوى شهر از باغ شاخى آورند ! * باغ وبستان را كجا آنجا برند ؟
خاصه باغي كين فلك يك برگ اوست * آن همه مغز است ودنيا جمله پوست
بر نمىدارى سوى آن باغ گام * بوي آن درياب كن ودفع زكام
تا كه آن بو جاذب جانت شود * تا كه آن بو نور چشمانت شود
پنج حس با يكديگر پيوستهاند * رستة اين هر پنج از شاخى بلند
چون يكى حس غير محسوسات ديد * گشت غيبي بر همه حسها پديد
چون ز جو جست از گله يك گوسفند * پس پياپى جمله زان جو بر جهند
گوسفندان حواست را بران * در چراي اخرج المرعى « 1 » چران
تا در آنجا سنبل وريحان خورند * تا بگلزار حقائق پى برند
اي ز دنيا شسته رو در چيستي ؟ * در نزاع ودر حسد با كيستى
كي از آن باغت رسد بوئي بدل * تا بكي چون خر بمانى يا بگل
چون خري در گل فتد از گام تيز * دمبهدم جنبد براي عزم خيز
حس تو از حس خر كمتر بدست * كه دل تو زين وحلها برنجست
در وحل تأويلها در ميتني * چون نمىخواهى كزان دل بركني
كين روا باشد مرا من مضطرم * حق نگيرد عاجزي را از كرم
أو گرفتار است وچون گفتار كور * اين گرفتن را نه بيند از غرور
مىبگويند اينجا گفتار نيست * از برون جوئيد كاندر غار نيست
اين همى گويند وبندش مىنهند * أو همىگويد ز من كي آگهند ؟
هامش
( 1 ) إشارة إلى قوله تعالى في سورة الأعلى . الآية 4 .