گم شد از بغداد شبلي چندگاه * كس بسوى أو كجا مىبرد راه
باز جستندش ز هر موضع بسى * در مخنث خانهء ديدش كسي
در ميان آن گروه بي أدب * چشم تر بنشسته بود وخشك لب
سائلي گفت اي بزرگ راز جوي * اين چه جاي تست آخر بازگوي
گفت اين قومند چون تر دامنان * در ره دنيا نه مردان نه زنان
من چو ايشانم ولى در راه دين * نه زنم نه مرد در دين آه از اين
گم شدم در ناجوانمردي خويش * شرم ميدارم من از مردي خويش
هركه جان خويش را آكاه كرد * ريش خود دستار خان راه كرد
همچو مردان كن دلي را اختيار * تا شود آن برتر از جان پيش يار
گر تو پيش آئى ز موري در نظر * خويشتن را از بتي باشي بتر
مدح وذمت گر تفاوت مىكند * بتگرى باشى كه أو بت مىكند
گر تو حق را بندهء بتگر مباش * ور تو مرد ايزدى آذر مباش
نيست ممكن در ميان خاص وعام * از مقام بندگى برتر مقام
بندگى كن بيش از اين دعوى مجوى * مرد حق شو عزت از عزى مجوى
چون تراصد بت بود در زير دلق * چون نمائى خويش را صوفي بخلق
اي مخنث جامهء مردان مدار * خويش را زين بيش سرگردان مدار
قال أبو الربيع الزاهد لداود الطائي : عظني ، فقال : صم عن الدنيا واجعل فطرك على الآخرة ، وفر من الناس فرارك من الأسد .
وكان بعض أصحاب الحال يقول : يا اخوان الصفا هذا زمن السكوت ، وملازمة البيوت ، وذكر الحي الذي لا يموت .
كان الفضيل يقول : إنّي لأجد للرجل عندي يدا « 1 » إذا لقيني أن لا يسلم علي
قال أبو سليمان الداراني : بينما الربيع بن خيثم « 2 » جالس على باب داره ، إذ جاءه حجر فصك وجهه فشجه فجعل يمسح الدم عن جبهته ، ويقول : لقد وعظت يا ربيع فقام ودخل داره ، ولم يخرج حتى أخرجت جنازته .
هامش
( 1 ) يدا : أي نعمة ومنة لأن في التسليم نوع منة .
( 2 ) وهذا الربيع هو الذي دفن في الطوس ومزاره الآن مشهور في المشهد الرضوية .