فصل :
89 - در حديث آمده كه خدا فرستاد فرشتهاى را در خواب نزد عبد المطلب و بوى گفت : اى عبد المطلب چاه زمزم را بكن ، گفت : زمزم چيست ؟ پاسخ داد ارث پدرت آدم و نياى پيشين تو آنجا كه آلوده به پقر خون آلود است و كلاغ اعصم باشد ، عبد المطلب در سه شب پياپى اين خواب را ديد و روز چهارم آمد نزد خانه كعبه نشست و در اين ميانه ماده گاوى از بند قصابان سر بر گريخت كه در بالاى ابطح بودند ( زمين هموارى كه از ان به منى ميروند ) و دويد تا بجاى زمزم رسيد و ايستاد و طپاله خونين نمود و كلاغى اعصم فرود آمد بر سر آن طپاله خونين ، اعصم كلاغى است كه يكى از دو پايش سپيد است عبد المطلب گفت : اين تعبير خواب من است و آنجا را كند و بر او دشوار آمد و گفت : پروردگارا من براى تو نذر كردم كه اگر آب درآمد يكى از فرزندانم را برايت قربانى كنم و چون به آب رسيد تصميم گرفت كه يكى از فرزندانش را قربانى كند و بنى مخزوم و ديگر قريش آمدند و گفتند بايد ميان فرزندان خود قرعه بكشى و قرعه بنام عبد اللَّه درآمد و بنى مخزوم گفتند از مالت براى فرزند فداء بده و او ميان عبد اللَّه و ده شتر قرعه كشيد و باز هم قرعه بنام عبد اللَّه درآمد و با بيست شتر قرعه كشيد و باز هم قرعه بنام عبد اللَّه درآمد و ده ده افزود تا به صد شتر رسيد و عبد اللَّه از قرعه بيرون شد و در حديثى تا هزار شتر كه ديه شاهانست و قرعه بشتر افتاد و همه آنها را قربانى كرد و آن را قانون قربانى نمود .
90 - و بسندم تا خالد بن عطيه كه چون عبد المطلب چاه زمزم را كند و آب درآورد دو آهوى طلا و چند شماره شمشير و زره از آن برآمد و آن دو آهو را در