تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كنز الفوائد ( گنجينه معارف شيعه اماميه ) ( فارسى ) — صفحة 231

مساهمون:

ص٢٣١
بر من بال خود را گسترده و پيش از بعثت او مرا ميربايد با همه قشون پياده و سواره خود مىآمدم در سرزمين يثرب و آنجا را پايتخت خود مينمودم و در انتظارش بودم زيرا من در كتاب گويا و دانش پيشين يافتم كه استوارى كار نبوت و دعوت او در سرزمين يثرب خواهد بود و انصار و ياران و مرقدش در آنجا است و گر نبود كه من او را از آفت دشمنان نگاه ميدارم و از پيشامد بد برايش نگرانم در همين نوجوانيش پيغمبرى او را اعلام ميكردم و سران عرب را بدنبالش لگدكوب ميساختم ولى اين كار را به تو واميگذارم بىاينكه كوتاهى كرده باشم در همراهى با تو ، بر آن محمد باد از من خوشامد و درود پيوسته وانگاه فرمود تا بهر كدام اعضاء هيئت نمايندگى قريش ده بنده و ده كنيز و صد شتر و پنج برد يمانى و پنج رطل طلا ( هر رطل حدود صد مثقال ) و ده رطل نقره دادند با يك انبان پر از عنبر و به خود عبد المطلب ده برابر آن را دادند . سيف بن ذى يزن به او گفت چون سال نوشد نزد من بيا و او پيش از نو شدن سال در گذشت و عبد المطلب بسيار شد كه ميفرمود : اى گروه قرشيان كسى از شماها به من رشك نبرد براى فزونى مال بخشش كه آن بپايان ميرسد ولى بايد رشك برد به من در آنچه ميپايد برايم و براى نژادم پس از من از ياد بود و فخر و شرف ، و چونش ميگفتند كه آن چيست ؟ پاسخ ميداد به زودى دانسته مىشود آنچه من ميگويم گر چه پس از ساليانى باشد و در اين باره امية بن عبد شمس سروده :
بر شترها از نصيحت بارها آورده‌ايم * بارها بر اشتران نر و ماده كرده‌ايم شترها زنگ جنبان سر به بالا * سوى صنعا روان از ژرف دره‌ها چرند اندر رهى آكنده از برق * درخشانند در دنبال هم چند چه در صنعا ، فرو خفتند با هم * بدار الملك شاهى اهل فرهنگ
روايت است كه به اكثم بن صيفى حكيم عرب گفتند : تو داناتر مردم زمان خودى و فرزانه‌تر و خردمندتر و بردبارتر آنانى ، گفت : چرا چنين نباشم با اينكه در همه عمر همنشين ابو طالب و عبد المطلب و هاشم و عبد مناف بودم و قصى و اينان