عبد المطلب فرمود : پادشاها اين كاروان شتران از ان من بود و من صاحب آنها بودم و از تو خواستم آنها را رها كنى و راستش اين خانه هم صاحبى دارد كه خودش از آن دفاع مىكند ابرهه گفت من فردا آن را ويران ميكنم تا ببينم چه كار ميكنيد ؟ چون عبد المطلب برگشت ابرهه قشون حبشه را بسوى مكه كوچاند بناگاه سحرگاه آوازى از هاتف به گوش رسيد كه ميگفت : اى مردم مكه از مردم مكه قشون بسيارى آمده بر شهرها ، بر دشتهاى پهناور بر آنان باد لعنت خداى جبار و عبد المطلب اين شعرها را سرود :
آيا داعى شنيدم آنچه گفتى * نباشم كر بهر گفت و شنفتى
خانه صاحب دارد و مانع شود * هر كه سوء قصد دارد دك شود
تبعش آهنگ كرد و لشكرش * كه ز حمير بود و از آل ارم
از ستم جرهم در آن نابود شد * بعد از طسم و جديس و هم جثم
هر كه كيدى آردش باشد چنين * نيست فرمان خدا كار امم
آل حق بوديم ما زين پيشتر « 1 » * محنت حق بوده در ما از ازل
عهد ابراهيم باشد از قدم * ما خدا جوئيم و در ما عاد نيست
صله خويشان و پائيدن بعهد * از ازل داريم حجت از خدا
كه بدان از ما بپراند نقم * بهر ما در هر زمانى جنبشى است
بهر دين يك جنبشى هم در عجم * چون رسد دوره ما تا آخر
آورد طاهر قدسى همدم * بكتابى كه بود آياتش
شرح و تفصيل احاديث امم
هامش
( 1 ) تبع لقب شاهان يمن بوده كه پيش از اسلام در سرزمين يمن تمدنى داشتند و گاهى به حجاز و مكه و مدينه يورش ميبردند و كامياب نبودند و طسم جد يس و جثم و جرهم را عرب بائده گويند كه تيره آنان نابود شده و جز نامى از آن نمانده و عرب حجاز و نجد همان عدنانى هستند و از نژاد اسماعيل بن ابراهيم عليها السلام .