تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كنز الفوائد ( گنجينه معارف شيعه اماميه ) ( فارسى ) — صفحة 193

مساهمون:

ص١٩٣
را ميگرفتند و آنان با ترس و هراس ميگريختند و بازپس ميشدند . و وهب بن عبد مناف چون بزرگوارى و جلالت عبد اللَّه را ديد كوشيد تا دخترش آمنه را بوى بزناشوئى دهد و در اين باره با عبد المطلب پدرش رفت و آمد كرد و گفتگو نمود و دخترش را به او بزنى داد و خدا نور او را جابجا كرد و بآمنه‌اش سپرد و آمنه بوى باردار شد در نهم ماه ذيحجه و در شب عرفه و بقولى در روزهاى تشريق ( 11 - 13 ذيحجه ) در زمين منى كنار جمره وسطى كه منزل عبد اللَّه بن عبد المطلب بود . روايت است كه مادرش آمنه در شبى كه بوى آبستن شد و هنگام زائيدنش كرامات بسيارى از او ديد كه ذكر آنها بدرازا كشد از آنچه گفته اينست كه چون مرا درد زائيدن گرفت تنها بودم و چونش زادم ديدمش سر به سجده دارد و انگشتش را بسوى آسمان برآورده بمانند كسى كه پناهنده باشد و زارى كند و ابرى مرا در خود گرفت و نوزاد از من نهان شد و از او سخنى بگوشم رسيد وانگه به من باز دادند پيچيده در جامهء پشمينى سفيدتر از برف و زيرپوشى از ديباى سبز و او پاك و پاكيزه زاده شد ، از نشانه‌هاى ولادتش خاموش شدن آتشكده‌هاى گبران بود و لرزيدن سخت شاهان و سخن گفتن بسيارى از جانوران و فرو افتادن بتان از ديوار خانهء كعبه ، از عبد المطلب ره روايت است كه من آن شب در خانهء كعبه بودم و چيزى در آن بهسازى ميكردم و چون نيمه شب شد ديدم خانهء كعبه بسوى مقام خميد گويا قصد سجده دارد و آنگه بر جاى خود استوار شد و آواز تكبير شگفت آورى از او شنيدم ميگفت : اللَّه اكبر پروردگار محمد مصطفى اكنون پروردگارم مرا از آلودگيهاى بت پرستان و ناپاكى دوران جاهليت پاك كرد و من چنان حيران و خيره شدم كه گويا در خوابم وانگاه عبد المطلب آمد نزد آمنه و حالش را پرسيد و او از زايش خود و كراماتى كه ديده بود بوى گزارش داد ، از او خواست كه نوزاد را بوى نمايد آمنه گفت كسى را تا سه روز ديگر ياراى ديدن وى نيست و عبد المطلب شمشير كشيد كه خود را بكشد و آمنه از درون خانه آواز داد اگر براى ديدنش بىتابى به خانه درآى و چون به خانه درآمد مردى را ديد كه به او گفت اى عبد المطلب خوددار باش ديدار