تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كنز الفوائد ( گنجينه معارف شيعه اماميه ) ( فارسى ) — صفحة 169

مساهمون:

ص١٦٩

فصل - روايتى در كرامت اسلام

41 - بسندش تا معاوية بن عضله : گويد من در نيروئى بودم كه عمر بن خطاب براى فتح ايران فرستاد و ما شهر حلوان را گشوديم ، در هر دره از كوهها در جستجوى مشركان گريزان بوديم و بدانها دست نيافتيم ، وقت نماز شد و من بسر آبى رسيدم و از اسبم پياده شدم و مهارش را گرفتم و وضو ساختم و اذانى گفتم و چون آواز اللَّه اكبر اللَّه اكبرم بلند شد آوازى از كوه شنيدم كه گفت كبرت تكبيرا و از آن به سختى در هراس شدم و براست و چپ نگريستم و چيزى نديدم و گفتم : اشهد ان لا إله الا اللَّه ، و به من پاسخ داد اكنون با اخلاص شدى ، گفتم : اشهد ان محمدا رسول اللَّه ، گفت : پيغمبرى بود كه مبعوث شد ، گفتم : حى على الصلاة ، گفت : فريضه ايست كه واجب شده ، پس گفتم : حى على الفلاح ، گفت : رستگار است هر كه پذيرايش شود و بدان پردازد ، پس گفتم : قد قامت الصلاة ، گفت : پايدارى از امت محمد است ص و قيامت بر سر آنان برپا شود و چون اذانم را پايان دادم بآوازى هر چه بلندتر كه در كوه پيچيد گفتم : تو آدمى يا پرى گويد : از غار كوه سر برآورد و گفت من از پريان نيستم يك آدمم گفتمش خدايت رحمت كناد تو كيستى ؟ گفت ذريب بن ثملا از حواريان عيسى بن مريمم گواهى مىدهم كه پيشواى مذهب شما پيغمبر است . و هم او است كه عيسى بن مريم به دو مژده داد و من ميخواستم خودم را به او برسانم و بلاد فارس و خسرو و يارانش ميان من و او حائل شدند وانگه سر در غار كشيد من بر مركب خود سوار شدم و بقشون پيوستم و فرمان ده ما سعد بن وقاص بود و داستان را به او گزارش دادم و او هم بعمر بن خطاب نوشت و نامه از عمر رسيد كه بدان مرد پيوسته شو و او را ديدار كن ، سعد سوار شد و من هم بهمراه او سوار شدم تا بدان كوه رسيديم و او را در هر غار و دره و وادى جستجو كرديم نيافتيم و هنگام نماز شد و چون از نمازم فارغ شدم بآواز هر چه بلندتر فرياد زدم اى مرد خوش آواز و