76 - و از همان : از ابى جعفر عليه السّلام كه على عليه السّلام ميفرمود : ملخ تذكيه شده و ماهيان تذكيه شدند و آنچه در دريا ميرد مردار است .
77 - و از او نيز كه ماهيان و ملخ همه تذكيه شدهاند .
78 - و از ابى الحسن عليه السّلام كه فرمود پراكنده شويد و اللَّه اكبر گوئيد و انجام دادند و ملخها رفتند .
79 - كشى - 244 ط 1 - : بسندش از حريز كه نزد ابى حنيفه رفتم و به من گفت از تو پرسشى كنم كه در باره آن خبرى نرسيده ، چه گوئى در باره شترى كه از دريا برآيد گفتم : خواه شتر باشد و خواه گاو اگر پولك دارد آن را بخوريم و اگر ندارد نه - در اختصاص - 206 - بسندش مانندش آمده .
80 - در دلائل حميرى - 92 - بسندش از محمّد بن ثابت كه در مجلس آقاى خود امام چهارم نشسته بوديم كه عبد اللَّه بن عمر در آن برپا ايستاد و گفت : اى على بن الحسين به من رسيده كه تو دعوى كردى ولايت پدرت بيونس بن متى پيشنهاد شد و نپذيرفت و در شكم ماهى زندانى شد ؟ امام عليه السّلام فرمود : اى عبد اللَّه بن عمر براى چه آن را انكار كنى ؟ گفت من آن را نپذيرم ، فرمود : ميخواهى درستى آن را بدانى ؟ گفت : آرى ، به او فرمود : بنشين ، و غلامش را خواست و فرمود دو سر بند براى ما بياور ، و به من فرمود چشمان عبد اللَّه را با يكى از آنها ببند و چشمان خود را با ديگرى ، و چشمان خود را بستيم و او سخنى گفت : و سپس فرمود : چشم خود را باز كنيد باز كرديم و خود را روى بساطى ديديم و در كنار دريا بوديم ، و سخنى گفت و ماهيان دريا او را پاسخ دادند و در ميانشان ماهى بزرگى پديدار شد ، به او فرمود نامت چيست ؟ گفت : نامم نون است . فرمودش چرا يونس در شكمت زندانى شد ؟ گفت ولايت پدرت به دو پيشنهاد شد و نپذيرفت و در شكمم زندانى شد ، و چون بدان اعتراف كرد و پذيرا شد به من فرمودند او را بيرون انداختم ، و همچنان هر كه منكر ولايت شما خاندان شود در آتش دوزخ جاويد ماند فرمودش اى عبد اللَّه شنيدى و ديدى ؟ گفتمش آرى ، فرمود : چشمانتان را ببنديد ، و چشمهايمان را بستيم و
بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى) — صفحة 103
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٠٣