سر و مؤلف كامل بر اين عقيده است ، و قدماء ميان فالج و استرخاء جدائى ندانند .
شيخ گفته : اگر فالج بمعنى سستى باشد مطلقا برخى انواعش همه دو نيم تن را فرا گيرد جز سركه اگر آن را هم فرا گيرد سكته باشد ، چنانچه بسا همان يك انگشت را فرا گيرد ، و گفته : لقوه درديست كه چهره را يكور كند و جز باد كردن يكور چهره است و با لقوه دو نيمه چهره برابر نمانند و دو چشم برابر نباشند ، و گفته : دبيله - بتصغير - هر ورمى است كه درونش ماده ريزد و اگر نريزد همان ورم است و دبيله گرم خراج نام دارد .
آملى گفته : دبيله ورم گرديست كه ماده فراهم كند ، و گفتهاند دمل بزرگى است كه چند سوراخ دارد و آن را به فارسى « كفگيرك » نامند ، و گفته كزاز بضمّ تشنجى است كه از ماهيچههاى گلوگاه آغاز شود و بكشد بجلو يا پس يا هر دو سو ، و بسا بهر كششى ( غدهاى يا رعدهاى خ ب ) گفته شود و بسا مخصوص به آن نوع باشد كه از سردى و يخ زدن برون و يا درونست خواه از يك سو و يا دو سو در قاموس گفته : شوكه درد معروفى است و يك سرخى است كه بر تن بر آيد ، در بحر الجواهر گفته : شوك بمعنى خار است و اطباء آن را بر زوائدى كه در پس مهرههاى پشت ناشى شده به كار برند ، و شوكه سرخى كه بر چهره و تن برآيد و شوكه باد آورد - پايان - و گفتهاند : در اينجا مقصود باديست كه از گزيدن عقرب و مانند آن پديد شود ، و آن بعيد است و مايه تكرار و تعريفى كه براى سبل ذكر شده خلاف مشهور ميان پزشكانست ، ابن سينا گفته : آن پردهايست كه در چشم از باد كردن رگهاى برونى سطح ملتحمه و قرنيه رخ دهد و از بافت دود مانندى ميان آنها .
علامه گفته : پزشكان تحقيق رسائى در باره سبل ندارند تا برسد بشيخ با همه اعتبارى كه دارد و حق اينست كه سبل اجسام بيگانهاى باشند مانند رگ در پرده نازكى كه بر چشم پديد شود .
اينكه فرمود « و از خام » يعنى بلغم نرسيده ، در بحر الجواهر گفته : خام بلغمى
بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى) — صفحة 200
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢٠٠