و او است كه مدبّر تن است ، و بعقيده ما ، خدا اين ارواح را در اين جاها آفريند و آنگه در معده نيروهاى ديگر ثابت كنند : ماسكه ، هاضمه ، جاذبه و دافعه و بعقيده ما اينها وصفند و جوهر نيستند و بايد جواهر همانند باشند و اگر جوهرى روح خودش باشد هر جوهرى چنين باشد و هر جزء بىنياز شود از اينكه روحى جز خودش داشته باشد ، و باطل باشد كه روح تن از خود او است .
اگر گويند : روحى كه ميماند پس از مرگ عرضى است كه بروح نخست در آمده ، گوئيم چرا روا نباشد كه روح اين تن آشكار عرضى باشد كه همان زندگى است و خدا خالق مرگ و زندگى است و اگر آن جوهر باشد و مرگ عرض نميشود او را باطل كند زيرا عرض ضدّ جوهر نشود ، معظم فلسفه مآبان و پزشكان معتقدند روح همان بخار خونست كه برآيد و تا خون هست بماند .
و بدان كه روح ده معنا دارد ، الف - وحى ، ب - جبرئيل ج - عيسى د - اسم أعظم ه - فرشتهاى تنومند و - رحمت ز - راحت ح - انجيل ط - قرآن ى - زندگى يا سبب آن .
باقلانى و اسفراينى و ابن كيّال گفتند روح همان زندگى است كه عرض خاصّى است جز عرضهاى معتدل و محسوس ديگر چون آنها بروند و اين بماند .
اگر گويند : چگونه روح زندگى است با اينكه خدا زنده است و روح ندارد .
گوئيم : نامهاى خدا توقيفى است و برأى آدمى نيستند چنانچه خدا عالم است ولى او را دارى ، شاعر ، فقيه ، فهيم نگويند ، خدا توانا است و مبين ولى او را شجاع و مستطيع ننامند .
اگر گويند : چگونه روح زندگى است با اينكه در اخبار است كه ارواح به علّيّين و سجّين روند و بقنديلهاى زير عرش و بحوصله پرندههاى سبز ، و زندگى جابجا نشود .
گوئيم : بسا كه اجزاء زنده نقل شوند و چون روح دارند آنها را تعبير بروح
بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى) — صفحة 97
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٩٧