تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى) — صفحة 175

مساهمون:

ص١٧٥
كنارش مرد ديگر كه سنگ بسيار نزدش بود ، و آن شناگر تا هر چه شنا ميكرد نزد او مىآمد و او دهن ميگشود و او سنگى در دهنش ميگذاشت و او ميرفت و شنا ميكرد و نزد او برميگشت و باز دهن ميگشود و او هم سنگى بدهانش ميگذاشت بهمراهانم گفتم : اينان كيانند ؟ گفتند : بيا . رفتيم تا رسيديم به مردى زشت كه از او زشت‌تر نديده بودم و بناگاه پيش او آتشى بود كه آن را مىافروخت و گردش ميگشت ، گفتم : اين چيست ؟ به من گفتند بيا ، رفتيم تا ببستانى رسيديم انبوه و همه گلهاى بهار را داشت ، و در ميان آن مردى دراز بود كه بسا سرش كه به آسمان بالا بود نميديدم ، و ناگاه گردش كودكان فراوان بودند هر چه بيشتر كه هرگز آنها را نديده بودم ، به آنها گفتم : اينان كيانند ؟ به من گفتند : بيا . رفتيم و ببستان بزرگى رسيديم كه هرگز بزرگتر و زيباتر از آن نديده بودم به من گفتند : در آن برا ، برآمديم تا رسيديم به شهرى كه با خشتى از طلا و خشتى از نقره ساخته بود ، و بدر شهر آمديم و در زديم و به روى ما گشوده شد و در آن درآمديم و بمردانى برخورديم كه نيمى زيباتر از آنچه ديدى بودند و نيمى زشت‌تر از آنچه ديدى به آنها كه زشت بودند گفتند برويد و در اين نهر افتيد ، ناگاه نهر پهناورى بود و آبى بسيار سفيد داشت ، رفتند در آن تن‌شوئى كردند و آمدند و زشتى آنها رفت و زيباروى شدند ، به من گفتند : اين بهشت عدن است و اينجا جاى تو است ، و ديده بالا كردم و كاخى ديدم چون ابرى درهم و سفيد و به من گفتند : اين خانه تو است ، گفتم : خدا بشما بركت دهد بگذاريد در آن بروم ، گفتند : اكنون ، نه تو در آن خواهى رفت . به آنها گفتم : من از اول امشب شگفتيها ديدم ، اينها چه بودند ؟ به من گفتند : البته به تو گزارش دهيم اما آن مرد نخست كه سرش را با سنگ ميكوفتند : آن مرديست كه قرآن را فراگيرد و آن را وانهد و از نماز واجب بخوابد با او تا روز قيامت چنين شود ، و اما مرديكه ديدى چهره‌اش برميگشت به پشتش با بينى و چشم