تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى) — صفحة 155

مساهمون:

ص١٥٥
همسرت بفهمد و جامه نو تو را بر تنت پاره پاره كند زيرا پوست جامه مغز است ، ابن مسلم گفت : به خدا ميان تعبير آن حضرت و درست در آمدنش نگذشت مگر بامداد جمعه و در چاشت روز جمعه كه من نشسته بودم بر در خانه كنيزكى بر من گذر كرد و بغلامم گفتم او را برگرداند و بخانه‌اش بردم و متعه‌اش كردم و همسرم بو برد به من و او ، و درون اتاق ما آمد ، و كنيزك پيشى گرفت و از در گريخت و من تنها ماندم و رختهاى نوى كه در عيدها ميپوشيدم بر تنم تيكه تيكه كرد . و موسى زوار عطار نزد امام ششم عليه السّلام آمد و گفت : يا ابن رسول اللَّه خوابى ديدم كه مرا بهراس انداخته و در خواب ديدم دامادم كه مرده مرا در آغوش گرفته و ميترسم مرگم نزديك باشد فرمود : اى موسى مرگ را در هر بام و شام منتظر باش ولى هم‌آغوشى مرده‌ها با زنده عمر آنها را درازتر كند ، نام دامادت چه بوده ؟ گفتم : حسين ، فرمود : خوابت دلالت دارد كه زنده مانى و به زيارت امام حسين روى عليه السّلام زيرا هر كه با هم نام حسين عليه السّلام هم آغوش شود او را زيارت كند ان شاء اللَّه تعالى . و اسماعيل بن عبد اللّه قرشى گفت : مردى نزد امام ششم عليه السّلام آمد و گفت يا ابن رسول اللَّه در خواب ديدم كه از شهر كوفه بيرون شدم به جائى كه آن را ميشناسم گويا پيرى ( نمونه‌اى ) از چوب يا مردى تراشيده از چوب بر اسبى چوبين شمشيرش را نشان ميداد و منش ميديدم هول شده و ترسان ، فرمود : تو ميخواهى روزى مردى را ببرى دزدانه و از خدائى كه تو را آفريده و تو را ميميراند بترس آن مرد گفت : گواهم كه تو دانشى دارى كه از معدنش برآورده شده ، يا ابن رسول اللَّه من آنچه را تعبير كردى برايت شرح بدهم . راستى مردى از همسايه‌هايم نزد من آمد و كالايش را به من عرضه نمود و من قصد كردم آن را ببهاى بسيار كم بدست‌آورم چون ديدم خريدارى جز من ندارد ، امام عليه السّلام فرمود اين رفيقت دوست ما است و بيزار از دشمن ما ؟ گفتم : آرى يا ابن رسول اللَّه ، مرديست كه بصيرت خوبى دارد و دين محكمى و من بدرگاه خدا