تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى) — صفحة 96

مساهمون:

ص٩٦
اگر ما دانستيم كه در آن به مقصود خود رسى و خدا بر ما خشم نكند بدنبالت مىآمديم ولى ما از خدا ترس داريم كه رنج آورد و زمين و آنچه در آنست تباه شوند ، ذو القرنين گفت : من ناچارم از اينكه در آن بروم علماء گفتند : خود دانى . ذو القرنين گفت : كدام مركبها تيز بين ترند ؟ گفتند : اسب ، گفت ، چه اسبى تيزبين‌تر است ؟ گفتند ماده ، گفت : از ماده‌ها كدام تيز بين‌ترند ؟ گفتند ، نزائيده‌ها ذو القرنين فرستاد و 6000 هزار كره اسب ماده فراهم كرد و 6000 هزار مرد چالاك و خردمند از سپاه خود برگزيد و بهر كدام اسبى داد و خضر را فرمانده دو هزار نمود و ذو القرنين با 4 هزار ماند ، و به باقى مردم گفت تا 12 سال در اينجا بمانيد اگر ما برگشتيم كه بسيار خوب و گر نه ببلاد خود بر گرديد ، خضر گفت ، پادشاها ما در ظلمت راه ميرويم و يك ديگر را نبينم و اگر گم شديم چه كنيم ، ذو القرنين به او يك دانه سرخ داد و گفت : چون گرفتار گم شدن شويد اين مهره را بينداز تا فرياد زند و گمشده‌ها بدان باز آيند . خضر يك منزل پيش از ذو القرنين بود از هر جا كوچ ميكرد ذو القرنين بار مينهاد ، در اين ميانه كه خضر ميرفت بدره‌اى رسيد و بدلش افتاد كه چشمه زندگى در آنست بر لب آن دره‌ايست داد و بيارانش گفت : از اينجا حركت نكنيد ، و آن مهره را انداخت و پس از مدتى طولانى بنك آن را شنيد و نزد آن رفت ديد در كنار چشمه است . خضر جامه در آورد و در چشمه رفت و ديد سپيدتر از شير است و شيرين‌تر از عسل از آن نوشيده و در آن غسل كرد و وضوء ساخت و جامه‌ها را پوشيد . و آنگه مهره را بسوى يارانش افكند و فرياد كرد و خضر بدنبال آوازش نزد ياران خود برگشت و سوار شد و گفت : بنام خدا برويد . ذو القرنين آن وادى را نيافت و از آن گذشت و 40 شبانه روز در تاريكى رفتند و بيك روشنائى رسيدند كه نه از خورشيد بود و نه از ماه ، زمينى سرخ بود و ريگستان و در آن زمين كاخى بود يك فرسخ در يك فرسخ درى داشت .