كشيده تا فرموده - سپس جبرئيل آن شهر را از زمين هفتم با بال خود كند و بالا برد تا أهل آسمان دنيا بنگ سگان و آواز خروسهاى آنها را شنيدند ، و آن را واژگون كرد و بر آنها و هر كه اطراف شهر بود سنگ سجيل باريد .
21 - و از همان ( 362 - روضه ) : بسندش از أبى جعفر عليه السّلام ، كه چون خدا ابراهيم را خليل خود ساخت و مژده خلّت او رسيد ، ملك الموت در صورت جوان سفيد كه دو جامه سپيد پوشيده ، و سرش مرتب كرده به خانه ابراهيم عليه السّلام آمد و وى او را از بيرون خانه پيشواز كرد ، ابراهيم مرد غيورى بود و چون از خانه بيرون ميرفت براى كارى در خانهاش را مىبست و كليدش با خود برميداشت ، سپس بازگشت و در گشود ، ناگاه مردى زيباتر مردها را در خانه ديد ، دست او را گرفت و گفت : اى بندهاك خدا چه كسى تو را وارد خانه من كرده ؟ گفت : پروردگارش مرا وارد كرده ، گفت : پروردگارش بدان سزاوارتر از من است ، تو كيستى ؟ گفت من ، ملك الموتم .
ابراهيم هراس كرد ، و گفت : آمدى جانم را بگيرى ؟ گفت ، نه ولى خدا بندهاى را دوست خود برگرفته و آمدم به تو مژده دهم ، گفت : او كيست تا اينكه خدمت او كنم تا بميرم ؟ گفت او توئى ، و او نزد ساره رفت و گفت : خدايم مرا دوست خود گرفته .
22 - در درّ منثور ( 1 ص 91 ) از چند كتاب از ابن عباس ، گفت : در اين ميان كه رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلم با جبرئيل در يك گوشه بود و بناگاه افق آسمان شكافت و جبرئيل رنگ باخت و درهم شد و به زمين چسبيد ، ناگاه فرشتهاى برابر پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله آمد و گفت : اى محمّد خدايت سلام مىرساند و مخير مىكند كه پيغمبر باشى و شاه يا پيغمبر باشى و بنده ؟ رسول صلى اللَّه عليه و آله فرمود : جبرئيل با دست به من اشاره كرد كه فروتنى كن و من دانستم خيرخواه است ، و گفتم ، پيغمبر و بنده ، و آن فرشته به آسمان برآمد .
پيغمبر فرمود : من ميخواستم تو را از وى بپرسم ، و حالى در تو ديدم كه
بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى) — صفحة 214
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢١٤