تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى) — صفحة 212

مساهمون:

ص٢١٢
عليه السّلام گفتم : خبرم ده از قول يعقوب بپسرانش « برويد و جستجو كنيد از يوسف و برادرش 87 - يوسف » ميدانست يوسف كه 20 سال از او جدا بوده زنده است ؟ فرمود : آرى ، گفتم : چگونه دانست ؟ فرمود : سحرگاه دعا كرد و از خدا خواست كه ملك الموت بر او فرود شود ، و بريال ملك الموت بر او فرو شد و به او گفت اى يعقوب چه كارى دارى ؟ گفت : به من بگو جانها را كه ميستانى با همند يا جدا جدا ؟ گفت : جدا جدا ، گفت : در ميان جانها كه به تو گذر كردند ، جان يوسف گذر كرده ؟ گفت : نه ، و يعقوب دانست او زنده است و بپسرانش گفت : جستجو كنيد از يوسف و برادرش . بيان : اين فرشته يا عزرائيل بوده كه جان ستاند يا ديگرى كه جانها را از او ستاند و اگر با هم دريافت ميكرد بسا روح يوسف مشخص نبود و بسا كه در سرى ارواحى كه به دو نرسيده بود قرار داشت . 18 - در كافى ( 272 - روضه ) : بسندى از امام پنجم كه در بهشت نهريست و جبرئيل هر بامداد در آن فرو شود و از آن برآيد و پر تكاند ، و خدا عزّ و جلّ از هر قطره كه از او بچكد فرشته‌اى آفريند . 19 - و از همان ( 318 - روضه كافى ) : بسندى از امام ششم عليه السّلام فرمود : چون روز احد مردم گريختند - و حديث درازى كشانده تا فرموده - پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله گفت : پروردگارا به من نويد دادى كه دينت غلبه كند ، و اگر خواهى درمانده نيستى و على نزد نبىّ صلى اللَّه عليه و آله آمد و گفت ؛ بنگى سخت شنوم و شنوم كه « پيش شو ، حيزوم . و قصد ضربت به كسى را نكنم جز آنكه پيش از ضربت مرده بر زمين افتد ، فرمود : اين جبرئيل است با ميكائيل و اسرافيل بهمراه فرشته‌ها . سپس جبرئيل آمد و كنار رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله ايستاد و گفت : اى محمّد اين كار على هماى همدردى است فرمود : راستى على از من است و من از او ، جبرئيل گفت : منهم از هر دو شما ، سپس مردم گريختند - و حديث را كشانده تا گفته - جبرئيل آنان را دنبال كرد و چون آواز سم اسبش را مىشنيدند در رفتن شتاب ميكردند و