8 - در بصائر بسندش از ابى بصير ، گفت : نزد امام ششم بودم و پاى بر زمين كوفت و بناگاه دريائى بود كه كشتيهاى نقره در آن بود ، سوار كشتى نقره شد و بهمراهش سوار شدم تا رسيد به جائى كه در آن چادرهائى از نقره برپا بود ، درون آنها رفت و بدر آمد و به من فرمود ، آن چادر را ديدى كه نخست درون آن رفتم گفتم : آرى فرمود : آن چادر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بود و ديگرى چادر امير المؤمنين عليه السّلام و سومى از فاطمه و چهارم از خديجه و پنجم از امام حسن و ششم از حسين و هفتم از على بن الحسين و هشتم چادر پدرم بود و نهم از آن خودم ، و كسى از ما نميرد جز اينكه چادرى دارد و در آن جاى گيرد .
9 - و از همان بسندش از سدير گفت : امام پنجم به من فرمود : اى أبا الفضل من در مدينه مردى را ميشناسم كه پيش از برآمدن خورشيد و پيش از غروبش رفت نزد گروهى كه خدا فرموده « و از قوم موسى امتى باشند كه به حق رهبرى كنند و به حق دادگسترى » براى كشمكشى كه ميان آنها بود و آن را اصلاح كرد .
10 - و از همان بسندش از عبد الصمد بن على گفت : مردى نزد امام چهارم عليه السّلام آمد و امام به او فرمود : تو كيستى ؟ گفت : من منجم هستم ، فرمود : پس تو عراف و شناسندهاى ، گفت به دو نگريست و سپس فرمود : به تو مردى را نشان دهم كه از آنگاه كه نزد ما آمدى در چهارده عالم گام زد كه هر كدامشان بزرگتر از سه برابر دنيا است و از جاى خودش هم نجنبيد ؟ منجم گفت : او كيست ؟ فرمود : من هستم و اگر بخواهى تو را آگاه كنم بدان چه خوردى و بدان چه در خانهات ذخيره كردى .
11 - و از همان بسندش از امير المؤمنين عليه السّلام فرمود : راستى خدا را شهريست پشت مغرب « جابلقا » نام دارد و در آن هفتاد هزار امت است و هر كدام مانند امت اين جهانند و يك چشم بهمزدن نافرمانى خدا نكردند و هيچ كارى نكنند و هيچ نگويند جز نفرين بدوتاى اول و بيزارى از آنها و اظهار دوستى با خاندان پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم .
بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى) — صفحة 251
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢٥١