تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكافي - الروضة من الكافي ( روضه كافى يا گلستان آل محمد ص ) ( فارسى ) — صفحة 308

مساهمون:

ص٣٠٨
پدر خود افتاد ( 1 ) و نزد آن مرد همسايه كه از پدرش دانش فرا گرفته بود رفت و به او گفت راستى كه پادشاه فرستاده و مرا خواسته و من نميدانم براى چه مرا خواسته و پدرم به من سفارش كرده و فرموده اگر نياز به چيزى پيدا كردم نزد تو آيم . مرد دانش آموخته - ولى من ميدانم پادشاه تو را براى چه خواسته و اگر من به تو گزارش دادم آنچه خداوند در اين ميان روزى كرد و برآورد بايد ميان من و تو بخش شود و نيمى از من باشد . عالم‌زاده - بسيار خوب - و آن دانش آموخته او را سوگند داد و با او پيمان در ميان نهاد و از او اعتماد گرفت كه بهره او را بدهد و آن جوان هم به او اعتماد و قول قطعى داد . مرد دانش آموخته - پادشاه ميخواهد از تو بپرسد خوابى را كه ديده است در چه زمانى واقع خواهد شد ؟ تو در پاسخ او بگو زمان گرگ باشد ، آن جوانك نزد پادشاه آمد و پادشاه به او گفت : تو ميدانى كه من تو را براى چه خواستم و چرا دنبال تو فرستادم ؟ عالم زاده - تو فرستادى و مرا خواستى كه از من بپرسى خوابى كه ديدى در چه زمان واقع است . پادشاه - راست گفتى ، اكنون بگو بدانم در چه زمان است آن ؟ عالم زاده - زمان گرگ است - پادشاه فرمان داد تا يك جائزه و بخششى به او دادند و جوانك آن را برگرفت و به خانه خود رفت و نخواست كه بخشى برفيق دانش‌آموخته خود دهد و گفت شايد من تا بميرم همين مال مرا بس باشد و آن را تا بميرم نخورم و شايد نيازى پيدا نكنم و ديگر از مانند اين چيزى كه از من پرسيدند از من نپرسند و تا خدا خواست به همين وضع گذراند و پائيد . سپس باز پادشاه خوابى ديد و فرستاد او را خواست و اين جوانك از پيمان‌شكنى خود با آن دانش آموخته پشيمان شد و گفت من دانشى ندارم كه نزد او بروم و نميدانم با اين رفيق دانش آموخته