( 1 ) و پاى پياده آهنگ مكه كرد تا از گزارش آن گرگ و آنچه گفته بود چيزى بداند به مكه رسيد و در هنگامه بسيار گرمى خسته و كوفته وارد شد و خود را بسر چاه زمزم رسانيد و سخت تشنه بود دلوى آب كشيد و بجاى آن شير درآمد و او با خود گفت اين خود مرا رهنمائى مىكند و آنچه را گرگ به من گزارش داده و دنبال آن آمدهام درست است آن را نوشيد و به يك سوى مسجد آمد ناگاه ديد انجمنى از قريش گرد هم نشسته و بپيغمبر دشنام ميدهند و از او بد ميگويند و پيوسته در ياد پيغمبر و بدگوئى و دشنام به او بودند تا در پايان روز ابو طالب آمد و چون او را ديدند بهم گفتند خوددارى كنيد كه عمويش آمد .
ابو ذر گويد خوددارى كردند و ابو طالب پيوسته با آنها گفتگو كرد و سخن گفت تا روز بپايان رسيد و او برخاست و منهم بدنبال او برخاستم و او به من رو كرد و گفت حاجت خود را بگو من گفتم اين پيغمبرى كه در ميان شما مبعوث است ، گفت تو را با او چه كار است ؟ گفتم ميخواهم به او بگروم و او را تصديق كنم و خود را به او واگذارم و او مرا بكارى دستورى ندهد جز اينكه از او پيروى كنم .
ابو طالب گفت آيا اين كار را ميكنى ؟
من گفتم : آرى ، فرمود : فردا همين وقت بيا تا تو را به او برسانم ، گويد آن شب را در مسجد خوابيدم تا آنگاه كه فردا شد باز در انجمن آنها نشستم و پيوسته در ياد پيغمبر و بدگوئى و دشنام او بودند تا ابو طالب نمودار شد و چون او را ديدند بهم گفتند خاموش شويد كه عمويش آمد و همه خاموش شدند و او آمد و نشست و پيوسته با آنها گفتگو كرد و تا برخاست من بدنبال او رفتم و بر او سلام كردم و گفت هر كارى دارى بگو گفتم : اين پيغمبرى كه در ميان شما مبعوث است گفت با او چه كار دارى ؟
الكافي - الروضة من الكافي ( روضه كافى يا گلستان آل محمد ص ) ( فارسى ) — صفحة 183
مساهمون: الشيخ الكليني
ص١٨٣